زُل زدگان

  • ۲۱:۵۸

مجری شبکه خبر از امدادگر حادثه پلاسکو می پرسه: جمعیتی که پشت سر شما هستن امدادگرن؟ جمعیت ِ پشت ِ سر هم همه زل زدن به دوربین! امدادگر میگه نه متاسفانه فقط ازدحام جمعیته. جمعیت همچنان زل زدن به دوربین. مجری شبکه خبر میگه توصیه تون به مردم چیه؟ جمعیت همونطوری زل زدن به دوربین. امدادگر میگه تقاضای من و همکارانم فقط اینه که محل حادثه رو خلوت کنن. خواهش می کنم صحنه رو ترک کنن. شاید باورتون نشه مردم همچنان زل زدن به دوربین!


خدایا کِی می خواد شعور بعضی ها رشد کنه؟


  • ۳۶۶

از سالی که اولین انتخابم رو کردم.

  • ۱۱:۵۲

سال 84 بود. اون سال انتخابات ریاست جمهوری بود و سن رای دادن از 15 سالگی حساب میشد. منم رای اولی بودم و تازه اول راه. حتما یادتون میاد که تعداد کاندیدای انتخابات تقریبا زیاد بودن و رای گیری کشیده شد به مرحله دوم بین احمدی نژاد و رفسنجانی. حالا بماند مرحله اول به کی رای دادم که به ضرس قاطع اون شخص آقای احمدی نژاد نبودن ولی توی مرحله دوم یادمه خیلی بحث بود که به کی رای بدیم. کل خانواده و خاندان ما به جز شوهر خالم عزمشون رو جزم کرده بودن که به احمدی نژاد رای بدن. خیلی امید بسته بودن و می گفتن اگه رای بیاره خیلی کارا می کنه و از این حرفا، اما من و دخترخالم یواشکی خودمون رفتیم دنبال اینکه به کی رای بدیم. کلی تحقیق کردیم و تصمیم گرفتیم به رفسنجانی رای بدیم. شب رای گیری همه فامیل خونه ما جمع بودن و بحث حسابی سیاسی بود و همه هم از دم به جز همون شوهر خالم به احمدی نژاد رای داده بودن. من و دختر خالم هم از ترس مواخذه صداشو درنیاوردیم و وانمود کردیم به احمدی نژاد رای دادیم. اون سال ها گذشت و گذشت و گذشت و ما رازمون رو لو ندادیم و البته با مواضع سیاسی آدما بیشتر و بیشتر و بیشترتر (!) آشنا شدیم تا رسیدیم به پریشب که گفتن آقای رفسنجانی فوت کرده. اصلا همه شوک شدیم. من هنوزم باورم نشده مرگ این آدم رو. خیلی ناگهانی و خیلی سریع. دیشب به خانوادم ماجرای اون سال رو گفتم. انگار که مثلا یه افتخاری باشه با غرور گفتم. حالا دیگه از مواخذه شدن نمی ترسیدم.

پ.ن: من واقعا از فوتشون ناراحت شدم. خیلی زیاد.

پ.ن: هنوز فکر می کنم اون سال دو تا افتخار برام داشت 1) با علم به آقای رفسنجانی رای دادم 2) به آقای احمدی نژاد رای ندادم! نه اون سال نه سال دیگه ای


  • ۳۲۹

اون روباهیم که دیگه نمی‌تونی اهلیش کنی

  • ۱۴:۱۳

من از همان‌هایی هستم که ساعت‌ها و روزها چشم می‌دوزند به آسمان تا باران ببارد و برای روز بارانیشان صد تا ایده دارند و صد تا کار ردیف می‌کنند... با خودم می‌گویم اگر باران ببارد آن خیابان را زیر باران بدون چتر می دوم، اگر باران ببارد یک ساعت تمام زیرش می‌ایستم تا از گیس‌هایم آب بچکد، اگر ببارد قول می‌دهم به چترم نگاه نکنم، اگر ببارد حتی از پشت پنجره هم که شده آنقدر نگاهش می‌کنم تا چشمهایم سنگین شود، می‌گویم و می‌گویم و اگر و اگر برای خودم می‌بافم. اما وقتی بارید عین ارواح سرگردان می‌خزم زیر پتو و آنقدر صبر می‌کنم  و توی دلم می‌گویم بند بیا، تا باران بند بیاید!

می‌گویند صبر کن! می‌گویند برای پیش آمدهای خوب صبر کن. تو هم صبر می‌کنی. قبل از خواب یادت می‌‌افتد که صبر کنی. موقع درس خواندن وقتی حواست پرت می‌شود یادت می‌افتد که صبر کنی. موقعی که داری کره صبحانه را روی نان می‌مالی، موقعی که داری پولت را می‌شمری تا به راننده تاکسی بدهی، موقعی که حواست به حشره‌ای پرت می‌شود که از درخت دارد بالا می‌رود، موقعی که استاد دارد اسلایدها را عوض می‌کند، موقعی که مادرت دارد مایع ظرف شویی را روی اسکاچ می‌ریزد، موقعی که زنگ آیفون را اشتباهی می‌زنند هم فراموش نمی‌کنی که صبر کنی! آنقدر صبر می‌کنی و صبرت را پشت زمینه رویایت می‌کنی که می‌شود عادت هر روزه‌ات. صبر می‌شود عادت هر لحظه‌ات. انگار که دستت را گرفته باشند و کشیده‌ات باشند به غاری تاریک و خواسته باشند که زندگی کنی؛ اما وقتی روزی می‌رسد که قرار است رویایت واقعی شود، روزی می‌رسد که دیگر قرار نیست صبر کنی و دستت را می‌گیرند و از غار بیرونت می‌آورند، همین که اولین نور می‌خورد توی صورتت دلت می‌خواهد جیغ بکشی و برگردی توی همان غار تاریک. دلت می‌خواهد بروی بخزی زیر پتو و هی توی دلت بگویی بند بیا. بند بیا. بند بیا. دلت می‌خواهد برگردی به روال گذشته‌ای که یک عمر به تو گفته بودند با آن خو بگیر.

به جایی رسیده‌ام که دوست دارم بگویم من خو گرفته‌ام با این منطق. من دیگر دلم می‌خواهد با همین صبر زندگی کنم. با همین سر کنم. نه می‌خواهم کسی مرا اهلی کند نه می‌خواهم کسی را اهلی کنم. من همچنان منتظر باران می‌مانم، وقتی هم بارید باز هم گلوله می‌شوم زیر پتو. من برای بیرون رفتن از این غار صبر می‌کنم اما از آن بیرون نمی آیم. نه نور. نه باران. نه آن رویاهای رنگارنگ.



پ.ن: این متن رو دی 93 نوشته بودم. الان که یادداشت های قدیم رو نگاه می کنم می بینم اون موقع ها حرفام رو چقدر با عذاب می نوشتم و الان چقدر بدون عذابم. اون موقع ها چقدر سخت می گرفتم و الان چقدر می خندم.

پ.ن 2: یه موقع از زندیگت به یه جایی می رسی که دست می بری به کوله ات و هر چقدر تجربه داری می گیری کف دستت و عین نقل و نبات تعارف می کنی به جوون تر از خودت تا هر چقدر که دلش خواست ازش ورداره.

پ.ن 3: همین یادداشت تلخی که دیگه برام گزنده نیست تازه همراه پست کردنش دارم آهنگ شاد هم گوش می دم و فکر می کنم چقدر عاشق روزامم.


  • ۲۷۴

همون کوفت

  • ۱۹:۴۲

اون موقع ها که گوشی ها اندروید نبود، چقدر راحت بودیم انصافا، نگرانی مون ختم میشد به اینکه اسمس رسید؟ یا خدایا بازم اینباکس گوشیم پر شد. همین اینترنت لعنتی گوشی معلوم نیست تا حالا جون چند نفر رو گرفته. یه مدت من هی می دیدم با اینکه هر چی رعایت می کنم باز آخر ماه شارژ وایرلسم تموم میشه و هیچی به هیچی. بالاخره تصمیم گرفتم یه برنامه نصب کنم رو گوشیم که ببینم اینترنتم در چه راهی مصرف میشه و جون خودش رو فدا می کنه. متوجه شدم گوشیم خودش سر خوش سر خوش بدون کوچکترین اجازه ای، مشورتی، حرفی، سخنی، خودشو آپدیت می کنه. یه بار این برنامه، یه بار اون برنامه و من اصلا نمی فهمیدم. طبیعتا باید آپدیت خودکار برنامه ها رو می بستم اما مگه یکی دو تا بودن؟ امروز maps خودش رو آپدیت می کرد، فرداش player، پس فردا برنامه پیش بینی آب و هوا، یه روز با play store سرو کله می زدم یه روز با سرویس های گوگل بعد هم باتری و بعد تر هم چراغ قوه گوشیم! اصلا هر کدوم یه جور جولون میدادن. هی می گفتم خب دیگه درست شد و من دوباره می دیدم داره حجم کم میشه. نهایتا عصبانی شدم و خیلی خشن‌ناک  تصمیم گرفتم که دونه دونه برنامه ها رو پاک کنم. اینو نمی خوام. اونو نمی خوام. play store؟ به درد نمی خوره. maps می خوام چه کار؟ نقشه کاغذی مگه چشه؟ آب و هوا؟ حالا مثلا بدونم امروز هوا 13 درجه ست که چی؟ چراغ قوه؟ نمیرم تو تاریکی!!! شاید باورتون نشه همین جوری پاک می کردم و می رفتم. گوشیم داشت تبدیل می شد به یه حجم سنگینی با بک گراند سیاه که با داس کار می کنه و به جز همین برنامه کنترل اینترنت دیگه چیزی روش نمونده! خلاصه که نمی دونم چی شد که گوشیم دلش به حالم سوخت که درست شد؟ من خودم اون وسطا چه کار کردم که دیگه فهمید نباید روزانه 500 مگابایت به چیز بده!

نکته جالبش اینه که با همه این ادا و اطوارا و لوس بازی ها و نت مصرف کردن ها شما بگید اگه یه درصد وضعیت گوشیم بهبود کرده باشه! کاش لااقل مفید بود دلم نمی سوخت، همون کوفتی که بوده هنوزم هست.  :|


  • ۲۳۷

بهاری‌ترین‌ها

  • ۲۱:۴۲

به دعوت جولیک

کلا تو زندگی هر آدمی کار زیاد هست که یه مامان رو خوشحال کنه. اصلا ذات مامان جماعت اینه که هر کار خوبی که از بچش می بینه زود به وجد میاد. بنا گذاشتیم یه روز خوشحالشون کنیم؛ هر جوری. خیلی فکر کردم که چه کار میشه کرد که آخرش از روی رضایت بگه خدا خیرت بده. تیکه کلامش همیشه همینه. نفرین و رضایتش همین یه جمله ست. وقتی خوشحاله با رضایت میگه خدا خیرت بده. وقتی ناراحته با نارضایتی میگه خدا خیرت بده! اولی رو وقتی می شنوی میره می چسبه وسط قلبت. دومی رو وقتی میگه از صد تا فحش هم بدتره! می خواستم یه کاری کنم که آخرش از اون خدا خیرت بده های قلبی بگه.

خودش اومد گفت آخر هفته مهمون دارم. برنامه ات چیه؟ گفتم باید برم بنیاد ایرانشناسی. گفت مهمه؟ گفتم: آره. گفت ساعت چند باید اونجا باشی؟ گفتم نمیرم. گفت بنیاد؟؟!! گفتم خب کنسل می کنم. گفت غذا رو چه کارش کنم؟ گفتم دوتاشو من می پزم. گفت جارو پارو؟ گفتم با من. گفت گردگیری؟ گفتم من می کنم. گفت کیک رو چه کار کنم؟ گفتم من درست می کنم. گفت هماهنگی با بعضی مهمونا؟ گفتم بسپر به من. رفتیم سراغ کارا. یه سری ها اون، بقیه رو من. مشغول شدیم. قشنگ معلوم بود راضیه. هی گفت خسته نکن خودتو. گفتم حرفشم نزن. سرش شلوغ بود و خدا خیرت بده رو هنوز نگفته بود.

آخر شب وقتی خیلی خسته بود اومد گفت داشتم گلدونای کاکتوس رو جا به جا می کردم تیغ رفته دستم. چشمم نمی بینه. گفتم الان با موچین درش میارم. درآوردمش. گفت آخیش راحت شدم. خدا خیرت بده مامان جان. وقتی شنیدم انگار راحت شدم. راحت رفتم. راحت خوابیدم. راحت خوابم برد.


پ.ن: لطفا برای مادر جان بهار جولیک فاتحه بخونید.


  • ۲۵۸

خر باشیم یا تو کار خر باشیم!

  • ۱۹:۱۱

برای چک کردن چند تا موسسه آموزش ِ راهنمای گردشگری مجبور بودم زنگ بزنم مرکز. حالا مرکزش کجاست و چیه بماند. با معاونتشون که صحبت می کردم و اسم موسسه های معتبر رو پرسیدم گفت کدوم شهر رو می خوای؟ اسم شهر رو گفتم بعد پرسید میشه مرکز کدوم استان؟ اول فکر کردم اشتباه شنیدم یه بار دیگه شماره رو سرسری از روی کاغذ نگاه کردم دیدم شماره درسته و ایشون قطعا ربط مستقیم به امورات گردشگری دارن. اینکه معاون امورات گردشگری، مرکز استان ها رو نمی دونستن چیز تعجب بر انگیزی ست؟!

با چند تا از دوستان داشتیم خیلی حرفه ای کلی راه کار پزشکی به یکی از بچه های مریض می دادیم، که یکی گفت برای درمان این کار فضولات الاغ هم خوبه! چند نفر هم تایید کردن. یکی دیگه گفت چربی الاغ هم واسه فلان چیز خوبه، یکی دیگه گفت پوستش هم واسه فلان چیز و هی گفتن و گفتن. از من پرسیدن تو نظری نداری؟ گفتم حالا که انقدر همه چیز ِ خر خوبه می خوام برم تو کار خر! نون تو خره!

تازه خوشا به حالش خودش رو زده به خریت هیچکس هم ازش هیچ انتظاری نداره!


پ.ن: هیچ هم دو تا پارگراف بالا به هم ربط نداشتن!!

  • ۱۶۵
می نویسم چون می دونم یه روز از خوندنشون لذت می برم
Designed By Erfan Powered by Bayan