مهمون نوازی

  • ۲۳:۳۸
انقدر سیستم توزیع مدال توی ایران رشک برانگیزه که من فکر کنم چند سال بعد برای کشورای دیگه الگو بشیم. اونجوری که دوستان مدال کشتی گیرا رو اهدا می کردن، شک ندارم الان چند تا از مدالای قهرمانی رو اشتباهی دادن به آمریکایی ها و رفته. فردا که اعضای تیم آمریکا ساکاشونو باز کنن و طلاها رو ببینن آنچنان اشک تو چشاشون حلقه می زنه و ایمانشون به مهمون نوازی ما ایرانی ها دو چندان میشه که خودشون خودکار در حمایت از ما جلوی ترامپ وایمیسن!

شما این همه آینده نگری و تدبیر و رو کجا دیده بودید آخه؟!

  • ۵۴۰

حالا حتما باید واسه یه اپسیلون پست عنوان بذاریم؟!

  • ۲۳:۳۱

این حرفا رو ول کنید؛ تقویم 96 رو بچسبید که تعطیلی نداره


#پدیده_ای_بودی_که_قدر_ندونستیم_محمود

  • ۵۵۶

خونسرد باشید و شیشه ها رو واسه عید پاک کنید!

  • ۰۰:۰۰
1- «عدالت» به قدری داره بیداد می کنه تو زندگی مون، به قدری داره جولون می ده تو روزگارمون که حتی حتی حتی تو مسائل خاک تو سری هم دیده میشه. یه عده از دوستان عزیز هم هستن که حتی وقتی می خواد خاک تو سرمون بشه خاکشون از ما بهتره، مرغوب تره، کلاسش بالاتره. خاک ما از این خاک بیخودا و خاک مرده هاست؛ مال اونا از این خاکای غنی شده و حاصلخیز! اصلا انقدر همه چیز خوبه.
یه وقت فکر نکنید با رزومه پژوهشی و مدرک مرتبط و 6 ماه عین اسب دوندگی ما رو نمی خوان ها؟!
یه وقت فکر نکنید یه نفر با یه نامه (!) و یه لیسانس غیر مرتبط اومده مشغول بشه ها؟! هیییچ هییییچ

2- یه شعاری شنیده بودم توی اعتراضات کارگری اخیر که با وجود تکرار بسیار هر چقدر به مغزم فشار میاوردم آهنگش تو ذهنم نمی موند و به آلزایمر بودن خود ایمان آوردم.
یه وقت فکر نکنید می خواستم بگم کارگرا دارن اعتراض می کنن ها؟
یه وقت فکر نکنید می خواستم بگم 6 ماه حقوق نگرفتن ها؟
یه وقت فکر نکنید تو رسانه ها هیچ پخش نشد ها؟
من فقط و فقط می خواستم بگم آلزایمر گرفتم!! اصلا خنگ شدم آهنگش تو ذهنم نمی می مونه!!

3- انقدر این روزا سرم شلوغه و چیزای عجیب می بینم و می شنوم که خدا بگه بس. یعنی هر روزش یه برنامه خارق العاده داریم. صبح عمودی از منزل خارج میشم، شب افقی بر می گردم. ان شاءالله، به یاری ایزد منان، به لطف خداوند عزوجل، به حق پروردگار عرش مُعَلی (!) میام به امور وبلاگی یه سر و سامونی میدم. تازه اومدم می بینم قرار وبلاگی هم رفته شده و من هنوز یا دارم با دانش آموز خنگ سر و کله می زنم یا باید بزنم تو گوش مصاحبه و این کوفتا. :(((
 
پ.ن: عنوان؟ نصیحته. بهش عمل کنید!
  • ۵۲۶

من و حافظه ام

  • ۱۹:۳۷

یکی از دوستام پدر و مادرش به رحمت خدا رفتن واسه همین با مادر بزرگش زندگی می کنه و وابستگی عجیبی بهش داره. وقتی پایان نامه اش تموم شد تقدیمش کرد به مادر بزرگش و توی صفحه تقدیمات نوشت تقدیم به مادرجون مهربونم. به خودش هم گفته بود مادرجون پایان ناممو تقدیم کردم به شما. اونم شاکی که چرا این کار رو کردی؟ کاش منو نمی گفتی! دوستم تعجب کرده بود و پرسیده بود اشکالش چیه؟ اونم گفته بود حالا من بیام دانشگاتون چی بگم؟! من که بلد نیستم مادر! :))) اصلا عجیب بامزه ست این زن.

مخلص کلوم امروز دیدم دوستم پروفایلش رو سیاه کرده اصلا قلبم وایساد. گفتم برای مادر جون یه اتفاقی افتاده. بعد من کلا حافظه ام در حد پوشال برنجه! اصلا یاد پلاسکو نبودم و یه خرده با دوستم احوال پرسی کردم فهمیدم خدا رو شکر اتفاقی واسه مادر جون نیفتاده و این سیاهیه مال پلاسکوست.

آقا تو رو خدا تو عزای عمومی پروفایلاتون رو کاملا سیاه نکنید یه نشونه ای چیزی بذارید آدم بفهمه برای چیه. شاید یکی مثل من درگیر بود با حافظه اش! 

  • ۴۷۵
می نویسم چون می دونم یه روز از خوندنشون لذت می برم
Designed By Erfan Powered by Bayan