نور

  • ۱۸:۳۰

خوشی روز پنجاه و پنجم: پیدا شدن سی دی ای که مدتها دنبالش بودم  و گم شده بود.

  • ۶۳

پنجاه و چهار

  • ۱۹:۰۱

خوشی روز پنجاه و چهارم: غلبه کردن به مریضی و ادامه روزه داری

  • ۶۴

مرسی که هستی!!

  • ۲۳:۴۹

و هزار بار تشکر می کنیم از ریزگردها، آلودگی ها، گرد و غبارها و سایر پدیده های آلوده اتمسفر ِ غرب کشور که هستن تا با خیال آسوده بدبختی ها، قرمز شدن چشم ها، سرفه ها، گلو درد ها، سردرد ها، سنگین شدن کله ها، افسردگی ها، دلتنگی ها و... رو بندازیم گردنشون تا کسی نتونه سین جیممون کنه که چه مرگته! خدا خیرتون بده.

مسئولین از شما هم متشکریم. به خدا اگه نبودید این ریزگردا هم نبودن! اونوقت کی جواب سوالای بی پایان خانوم والده ما رو میداد؟!

  • ۹۲

ملت

  • ۲۳:۲۵

خوشی روز پنجاه و سوم: یه پیک نیک شبانه با خانواده

  • ۶۲

دیگه افسرده نبود

  • ۱۸:۵۸

خوشی روز پنجاه و دوم: یه روز خوب با دخترخاله جان و دوستاش.

  • ۵۹

پنجاه

  • ۲۳:۲۱

خوشی روز پنجاهم: عمل کردن به اولین گام برنامه سبک زندگی سالم. سالم خوردن.

  • ۶۱

چهل و نه

  • ۱۰:۲۳

خوشی روز چهل و نهم: برنامه ریزی برای یه سبک زندگی سالم

  • ۴۷

لاتویا

  • ۱۷:۴۴

خوشی روز چهل و هشتم: وقت گذرونی و هی خندیدن با رفیق

  • ۶۰

اونم بی خبر

  • ۱۹:۰۰

خوشی روز چهل و هفتم: بازگشت غرور آفرین خان داداش از خدمت به خونه

  • ۶۷

مردها رو باید از روی خاطراتشون شناخت!

  • ۱۲:۲۴
زمانی که خان داداش در آموزشی خدمت سربازی تشریف داشت، فرماندشون اینا رو به چند گروه تقسیم می کنه و چون دم عید بوده یه گروه رو می فرسته تا برن کمک شهرداری. اونجا بهشون می گن برید درختای بلوار رو یه متر هَرَس کنید.
اینا چه کار می کنن؟ جای اینکه یه متر از بالای درختا رو قطع کنن، میرن از زمین یه متر اندازه می زنن و بقیه درخت رو می بُرَن!!

بعد می دونید افتخاراتشون چی بود؟ اینکه سر کلاسای تئوری بخوابن طوری که هیچ کس نفهمه، موقع رژه رفتن یکی یه پارازیتی بندازه و بقیه بخندن، موقع نماز صبح وضو نگیرن تا خوابشون نپره و موقع غذا خوردن به ظرفاشون نایلون بکشن تا بعد از غذا مجبور نشن ظرف بشورن!

با تعریف کردن خاطرات خدمت سربازی آقایونه که می فهمیم مردها چه موجوداتی هستن.

توی دوران دانشجویی، من و هم اتاقیم که همکلاسی هم بودیم داشتیم با دو تا از پسرای همکلاسی صحبت می کردیم. صحبت خوابگاه شد. هم اتاقیم اشاره کرد به من و با خنده گفت امروز ما سر نوبت صبحونه درست کردن دعوامون شد. یکی از پسرا هم گفت اتفاقا منم هر روز با رفقیم سر همین دعوا دارم.
منم در ادامه حرفای دوستم گفتم آره این نمی ذاشت امروز صبحونه رو من درست کنم در صورتی که نوبت من بود. پسر مذکور یه تعجبی کرد گفت مگه دعوا می کنید سر نوبت گرفتن؟!!! ما هم با تعجب پرسیدیم مگه شما برای چی دعوا می کنید؟ گفت ما هر روز میفتیم به جون همدیگه و کتک کاری می کنیم و نوبت رو پاس میدیدم به اون یکی!!
پسر کذا در ادامه افزود: ما موقع غذا درست کردن میریم سر وقت ظرف، اگه ظرف تمیز باشه توش غذا می خوریم و بعدش می شوریم و میذاریم سرجاش. اگه کثیف باشه می شوریم، غذا رو توش می خوریم و دوباره کثیف برمی گردونیم سرجاش!

با تعریف کردن خاطرات خوابگاه های دانشجویی آقایونه که می فهمیم مردها چه موجوداتی هستن.

پ.ن: موقع تعریف کردن کلی هم افتخار می کنن به خودشون.
پ.ن: واسه همینه که وقتی میرن تو زندگی مشترک وقتی زنشون میگه فلان کار رو بکن یا نکن با اعتراض می گن گـــیر نده!

  • ۸۷

چهل و شیش

  • ۱۸:۴۰

خوشی روز چهل و ششم: یعنی بابام که هی راه به راه میگه یه دختر که بیشتر ندارم!

  • ۶۰

رستگار

  • ۲۰:۳۷

خوشی روز چهل و پنجم: یه خبر جالب که شد کور سوی امید.

  • ۶۲

فمیلی

  • ۲۰:۳۳

خوشی روز چهل و چهارم: شب حس کردم چقدررر خونوادمو دوست دارم و اونا چقدر دوستم دارن.

  • ۷۳

طرح افطار تا سحر ِ ناصر اینا!

  • ۰۰:۳۶
نمی دونم فووریه رو می شناسید یا نه؟ ولی جناب دکتر ژوآنس فووریه ِ فرانسوی زمان ناصر الدین شاه افتخار اینو داشته که سه سال توی دربار ایران به عنوان پزشک مخصوص در رکاب قبله عالم باشه! توی مدتی که ایشون تو مملکت ما تشریف داشته دست به قلم میشه و خاطراتش رو می نویسه. هر چند به قول عباس اقبال آشتیانی بزرگ، جاهایی در مورد ایرانی ها و مراسمای مذهبیشون غرض ورزی می کنه و تند میره اما خوندن بعضی مطالبش اونم از نگاه یه اجنبیِ زاده فَرَنج (فرنگ) خالی از لطف نیست.

مثلا در مورد ماه رمضان یه جا نوشته:
«نهم رمضان است و ایرانی ها در این ماه یعنی در مدت سی روز از سپیده صبح تا غروب آفتاب از خوردن و استعمال دخانیات خودداری می نمایند. البته رعایت این ترتیب سخت است ولی در عوض شب ها هم غذا می خورند و هم دخانیات استعمال می کنند.
در این ماه چون اکثر مردم روز را می خوابند روزها کوچه ها و بازارها از جمعیت خالی است، بر خلاف شب ها تمام مدت حتی تا صبح رفت و آمد و قال و قیل همه جا بر قرار است.»

سه سال در دربار ایران/ ژوآنس فووریه/ ترجمه: عباس اقبال آشتیانی/نشر علم/1385

من به شخصه خودم فکر می کردم این طرح شب بیداری ِ افطار تا سحر و بخواب تا غروب آفتاب، تازگی ها بین جوانان این مملکت باب شده نگو از زمان ناصر اینا بوده. حالا یا داریم در جا می زنیم یا 100، 150 ساله که خیلی با هم متحدیم!



پ.ن: فرصتی بود از سفرنامه ها باز مطلب میذارم. شیرینن بسیار.

پنه

  • ۱۱:۳۰

خوشی روز چهل و سوم: ساعت ها کتاب خوندن. لذتی داشت که مدتی از دست داده بودمش.

  • ۶۳

چطور سکسکه خود را بند بیاوریم؟

  • ۱۱:۱۹

نصفه شبه و سعی دارید بخوابید اما سکسکه امانتون رو بریده، از شونه راست غلت می زنید به چپ بند نمیاد، از چپ به راست بند نمیاد، نفس عمیق می کشید بند نمیاد، با وجود تنبلی شدید از جا بلند میشید و میرید آب می خورید بند نمیاد، تصورای وحشتناک انس و جن می کنید بند نمیاد، توی اتاق قدم می زنید بند نمیاد، میاید دوباره می خوابید و نفستون رو حبس می کنید بند نمیاد.

به طور ناگهانی و کاملا بی اراده ذهنتون پرت میشه به منطقه ممنوعه و آروم دو تا قطره اشک میریزن روی بالش. دقت کنید می بینید سکسکه تون بند اومده!

  • ۱۱۵

یکم

  • ۰۹:۴۵

خوشی روز چهل و دوم: اول ماه رمضون یعنی خوشی

  • ۶۷

سام

  • ۲۱:۰۰

خوشی روز چهل و یکم: فرو کردن بینی در پس گردن یک عدد نونهال 11 ماهه و هی بو کشیدن و بوسیدن!

  • ۶۵

تیر

  • ۲۰:۳۰
خوشی روز چهلم: پیدا کردن یه آرشیو خیلی خیلی خوب تاریخی هیجان انگیز
  • ۶۳

جنگ بوده، هست و خواهد بود.

  • ۱۷:۴۱

وقتی جنگ افروزان ماشه هاشون رو می کشن به روی صدها کودک بی گناه، چرا یادشون نمیاد زمانی خودشون هم طفل بودن؟ پس کی دوباره ساعت میشه 10:10؟






پناه گرفتن کودکان انگلیسی در گودال از بمباران نازی ها در جنگ جهانی دوم
1941 میلادی

58

  • ۲۲:۰۰
خوشی روز سی و نهم: بعد از 52 سال رفتیم المپیک.
  • ۷۰

از تجربیات ننه پاموک!

  • ۱۹:۴۷

آموخته ام که:

قبل از اینکه بارها انگشتم رو بکوبم روی کلیک راست موس زبون بسته و سر انگشتم پینه ببنده، مطمئن بشم که کلیک راست وبلاگ مورد نظر غیر فعال است!

  • ۹۹

56

  • ۱۸:۱۸

خوشی روز سی و هشتم: خوشی یعنی بستنی وانیلی رو ورداری فرو کنی تو آب سیب. ضمانت می کنم خوشمزگیش از آب هویج بستنی کمتر نیست!

  • ۶۳

برسد به دست جناب فردوسی

  • ۲۰:۵۶

سلام ابوالقاسم خان، حکیم فردوسی.

حال و احوال؟ خوش می گذرد؟ از رستم و سیاوش و تهمینه جان چه خبر؟ آن افراسیاب آتیش پاره چطور است؟ هنوز هم شیطنت می کند؟ از سیمرغ بگو. ان شاءالله شکارش که نکرده اند؟

حکیم جان شما مرا نمی شناسی. بنده یک عدد جوان می باشم که 1000 سال بعد از زمانی که شما می زیستی دارم این نامه را برایت می نویسم. چقدر خوب است که نیستی و ببینی چه بلاهایی، تاکید می کنم چه بلاهایی را دارند سر آن مظلوم زبان، زبان فارسی می آورند. اصلا شمشیر در آورده اند که  دو شقه اش کنند!

یادت هست سی سال خون دل خوردی و شاهنامه را نوشتی؟ یادت هست شاهنامه را بردی خدمت سلطان محمود و او چه ها که نگفت؟ صد رحمت به محمود! ما را ببین که کاری کرده ایم کارستان. ما سواره ایم و محمود پیاده! محمود که هیچ کل سلسله غزنویان هم جلوی ما لنگ می اندازند و اسب هایشان را می زنند گاراژ چیزه ببخشید اسطبل! اصلا به محمود گفتیم داداش تو برو استراحت کن ما خودمان خدمتش می رسیم! 

از مدل حرف زدن جوانان بگویم از تعجب روی دستارت شاخ سبز می شود. از دختر 15 ساله که انتظار می رود توی صفحات مجازی همه حرف هایش گل گلی و صورتی و مامانی و ناز باشد، یک فحش ها و حرف های خاک بر سری می شنویم که من به شخصه در کل عمر پر برکت خودم چنین چیزهایی را نشنیده ام! اصلا اگر کسی بخواهد واژگان خاک بر سری اش را آپدیت کند کافی است که یک توک پا بیاید صفحه بازیگران در کمتر از ثانیه ای همه چیز را یاد می گیرد! آدم هایی هم وجود دارند که از دم همگی باحالند! خودشان رو کرک و پر می کنند که عربی حرف نزنند، فحش ها می کشند به جان عربی و عرب زبان ها، زبان پارسی، زبان پارسی می کنند، اما وقتی باهاشان دو کلام فارسی حرف می زنی 73 درصد واژگانشان مال بلاد فرنگ است! تو گویی که نافشان را با انگلیسی و فقانسوی سلیس بریده اند و از خود انجنبی ها قشنگ تر اِیشِن هایشان را تلفظ می کنند!

مدل نوشتن را بگو. اگر ببینی نوشتمان چه شکلی شده است ساعت ها می نشینی یک گوشه ای و های های می گریی! «آره» تبدیل شده است به «عاره»، «آقا» تبدیل شده است به «عاقا»، «الان» را هم «العان» می نویسند. اگر به جوانان غیور این مرز و بوم بگویی که ای جوان جیزقول بلا چرا چنین کنی؟ جواب می دهد همه چنین کنند من نیز چنین کنم! تو بگو اگر یک نفرشان دلیل کارش را بداند؛ من اسمم را عوض می کنم می گذارم چغاد!

چقدر این حرف های ربط مظلوم اند توی این دوره و زمانه. «به» تبدیل شده است به «ب»، «که» شده است «ک» و «چه» طفلک را «چ» می نویسند!! دیگر از «خاب»، «خاهش»، «خاستگاری» و سایر واو های گم و گور شده زبان فارسی حرف نزنم همه مان سنگین تریم!    

پدر و مادر های امروزی جالب اند. خیلی جالب اند. می زنند توی سر و مغز خودشان و فرزندشان که نمره های ریاضی و علومشان کمتر از 20 نباشد اما نمی دانند املا و انشا و نگارش به چه دردی می خورد؟! می خورند یا می پوشند؟ دارد بد می شود حکیم جان. یعنی داریم بد می شویم. نسل من و آیندگان من دارند تبدیل می شوند به موجوداتی که بلدند فرمول های ریاضی را حل کنند اما نه بلدند بنویسند و نه بلدند حرف بزنند!

بهتر از بیش از این سرت را درد نیاورم. اگر بخواهم بیشتر بگویم نوش داروی کذاییت هم حالت را خوب نمی کند! پس بهتر است بروم. به بیژن و منیژه و سهراب و گردآفرین سلام مخصوص برسان.

در آخر به همین بیت بسنده می کنم:

بسی رنج بردی در این سال سی

که ما بزنیم و نابود کنیم مرسی!

  • ۱۰۳

54

  • ۱۴:۳۵

خوشی روز سی و هفتم: برد تیم والیبالمون برابر چین.

  • ۶۷

53

  • ۲۰:۰۲






اگه یه همچین پارچی داشتم توش رو پر می کردم دوغ با شوید و گل محمدی فراوون و میذاشتم سر سفره قلمکارم.



پارچ سفالی
دوره قاجار
محل نگه داری: Smithsonian museums of Asian art (واشنگتن)

بیشتر بدانید!

  • ۱۹:۲۶
یادمه اون موقع ها که دانشجوی کارشناسی بودم آرزو می کردم کسی ازم نپرسه رشته تحصیلیت چیه؟! تا می گفتم تاریخ خیلی با اکراه انگار که یه موش رو از دمش گرفته باشن می پرسیدن: تاریخ - جغرافی؟!! یا اینکه می گفتن حالا چرا تاریخ؟! متاسفانه این نگاهِ منفور ِجامعه به من و هم رشته ای هام بود و البته هنوزم هست.
برای ارشد تصمیم گرفتم برم دنبال آرزوی دیرینه ام یعنی باستان شناسی. یادمه به خاطر همین رشته بود که دوم دبیرستان رشته علوم انسانی رو انتخاب کردم. باز هم هر کسی ازم سوال می کرد رشته ات چیه؟ پشت سرش فوری می گفتن از گنج منج چه خبر؟! عتیقه هم پیدا می کنید؟!!
با این وجود، با همه سرزنش ها، تمسخرها، نگاه های بد، آینده شغلی صفر، دهن به دهن شدن با کسایی که هیچوقت اهمیت این درسا رو درک نکردن، اگه برگردم به قبل باز هم با عشق تام این دو تا رشته رو می خونم.

از مردمی که بین تاریخ و جغرافیا فرق قائل نیستن نمیشه انتظار داشت فرق بین تاریخ و باستان شناسی رو بدونن. همیشه و بلا استثنا هم همه ازم می پرسن مگه فرقی هم با هم دارن؟

بله دوستان فرق دارن. میشه گفت این دو تا رشته با هم برادرن اما یه نفر نیستن! توی رشته تاریخ از وضع حکومت ها و جوامع گذشته آگاه میشیم. تکیه اش روی منابع نوشتاری مثل کتابها، سندها، قرار دادها و... قدیمیه. اهمیت دونستن احوال حکومت های قبلی به حدیه که اگه یه دولتمرد امروزی این گذشته رو ندونه عملا مملکت رو سپردیم به دست یه آدم بی سواد!
و اما باستان شناسی دایره وسیع تری داره. یعنی شامل ادورای هم میشه که بر می گرده به زمان های بسیار قدیمی تر قبل از تشکیل حکومت ها که بهش میگن پیش از تاریخ. باستان شناسا روی آثار و اشیاء قدیمی باقی مونده مطالعه می کنن که مطالعاتشون بر خلاف تاریخ بیشتر برمی گرده به زندگی عادی مردم.

باستان شناسی به سه حوزه تقسیم میشه:
باستان شناسی پیش از تاریخ: مطالعه آثار اعصار سنگ، مس - سنگ، مفرغ و آهن.
باستان شناسی تاریخی: مطالعه آثار حکومت های عیلامی (ایلامی)، ماد، هخامنشی، سلوکی، اشکانی (پارتی)، ساسانی
باستان شناسی اسلامی: مطالعه آثار زمان های ورود اسلام به ایران به بعد تا دوران معاصر (طاهریان تا پهلوی)

آبنبات

  • ۱۴:۴۹

خوشی روز سی و ششم: معتاد شدن! به چی؟ بماند. کیف می ده ولی.

  • ۵۴

لاله

  • ۲۳:۰۰

خوشی روز سی و چهارم: دعوت شدن به یه تیم حفاری فوق العاده. ایشالا بعد از ماه رمضون

  • ۵۴

حس های گمنام پنبه ای!

  • ۱۶:۰۵
آقای سه نقطه ما رو دعوت کردن به بازی وبلاگی «حس های گمنام»، البته ایشون اسمش رو گذاشتن کمپین ولی من به یاد ایام قدیم بلاگستان از واژه بازی استفاده کردم. :)
ایشون ازمون خواستن تجربه ها و حس های قشنگی که حالمون رو خوب کردن با دیگران به اشتراک بذاریم. همون حس و حال های شگفت انگیزی که با انجام دادن یا تجربه کردنشون یه دفعه پیش خودمون میگیم وای من چرا زودتر نرفتم سراغ این کار؟
این تجربه ها می تونه هر چیزی باشه از خوندن کتاب، تماشای فیلم یا پیدا کردن یه فولدر موسیقی حال خوب کن و...

*

میرسیم به تجربه من.
اینستاگرام دنیای خیلی جالبیه. هم میشه صفحه یه بازیگر رو باز کنی و سیر دلت بهشون فحش بدی (!) هم می تونی آدمایی رو توش پیدا کنی که یاد گرفتن چطوری قشنگ زندگی کنن، به اطراف نگاه کنن و سبک زندگی شون رو به اشتراک بذارن. این آدما هم حال خوب می کنن هم میشه ازشون خیلی چیزا یاد گرفت. من اینجا می خوام عزیزانی رو بهتون معرفی کنم که من با چرخیدن لابه لای عکساشون هم حس های فوق العاده گرفتم هم نگاهم به زندگی خیلی بهتر شده.
اینو بگم که استایل زندگی این دوستان مرد و زن نداره. همه می تونن ازشون یاد بگیرن.

*




 
1- خانم آزاده کرمی. ایشون یه دکتر داروساز هستن که به همراه همسر، دوتا پسرشون و یه کوچولو تو راهی توی سوئد زندگی می کنن. متن ها و توصیه هایی که زیر عکساشون میذارن واقعا عالی و صمیمانه ست. گاهی قلمشون طنزه و گاهی جدی. دیدگاه های جالب و آموزنده زیادی برای جوونا دارن که خیلی مفیده.






2- خانم ستاره معتضدی یه تصویگر و ایرانشناس ماهرن. پیجشون سراسر حس خوبه. از سلیقه فوق العاده توی دکوراسیون منزل و تا توصیه های جالب روانشناسی و حتی پزشکی و در کل زندگی سالم. به جز بحثای اعتقادی که جاهایی باهاشون اختلاف نظر دارم ما بقی سبک زندگیش یکی از الگوهای منه.



 


3- آقای مجید خسروانجم هم تصویرگرن هم کارتونیست. سبک کاراشون توی ایران بسیار نو و بدیعه و از اولین ها هستن. یعنی تلفیق نقاشی و اشیاء واقعی. زبون طنزشون خیلی هوشمندانه و جذابه. علاوه بر همه اینا توی کانال تلگرامشون تصویرگری رو هم آموزش می دن.

 




4- خانم زهرا ناصرخاکی، یه هنرمند و نقاش چیره دستن. من به شخصه کلی نقاشی ازشون یاد گرفتم. اگه نقاشی به سبک ماندالا رو دوست دارین برید پیجشون و کانال تلگرامشون که آموزش هم میدن. توصیه می کنم انجام بدید و فکرای منفی رو با نقاشی تخلیه کنید.
نقاشی ای که گذاشتن  رو عکس پروفایلشون سبک ماندالا هست.







5- خانم مهسا رازقی علاوه بر اینکه یه طراح لباس فوق العاده هستن، صفحه شون از اون صفحه های معنوی بسیار جذابه. متنایی که در مورد نماز، محرم و یا اعیاد شعبانیه میذارن به شدت حال خوب کنه. قول میدم چیزای جدیدی تو صفحه شون هست که با زندگی مدرن اصلا منافاتی نداره.




و آخرین نفر رو هم اختصاصی معرفی می کنم برای خانوما و دخترایی مثل خودم که دوست دارن کدبانو باشن.



6- خانم زهرا جلال. یه مادر، همسر و بانوی نمونه امروزی. عکساشون کاملا بی ریاست و کلی حس خوب به آدم منتقل می کنه که خانوما درک می کنن چی میگم :)



اگه شما هم حس خوب دارید به اشتراک بذارید ما هم یاد بگیریم و استفاده کنیم.

#حس_های_گمنام و این همه «لینک» صفحه دعوت به بازی.

  • ۴۹۷
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan