پاییزی که ما رو کشتوند!

  • ۱۹:۴۹

نمی دونم پاییز امسال چه حکمتی داشت که ما تصمیم گرفتیم باهاش راه بیایم اما این نامرد افتخار نداد چند قدمی باهامون راه بیاد. اون چند هفته قبل که با مریضی دست و پنجه نرم کردیم اما بعد دوباره آنفولانزا اومد چسبید به یقمون پایین هم نمیومد!

بعد از مریضی که یه ذره جون گرفتیم باز یه بلای خانمان برانداز اومد و خودشو انداخت وسط زندگیمون و با بدبختی پرتش کردیم بیرون. اون رفت یه چیز دیگه اومد. و باز یه چیز دیگه، شاید باورتون نشه باز هم یه چیز دیگه! قشنگ حس می کردم وسط نبردهای گلادیاتوریم که تا زنده نمونم نمی تونم برم مرحله بعد!

حالا بماند که چقدر کار ریخته بود سرم و حس هیچ گونه فعالیت وبلاگی هم نبود. مثلا وسط مریضی من باید چند تا از دوستای دانشگاهم رو هماهنگ می کردم واسه یه کار مهم. از قبل بنا بود من اینا رو با هم آشنا کنم حالا من افقی شده عین مراکز کنترل از راه دور، از خونه باید اینا می رسوندم سر قرار! شهین برو اونجا، مهین فلان ساعت سر قرار باش، پروین برو چپ، سیمین برو راست و... یعنی خودم با آنفولانزا (نامرد چقدر نوشتنش هم سخته!!) کنار میومدم بسیار راحت تر بود تا بشم برج مراقبت اینا رو به هم برسونم! بعدش هم که معلومه 60،70 نفری می خواستن گزارش کار بدن، بنابراین از شغل شریف کنترل از راه دور تبدیل شدم به پاسخگوی 149! :|


سرماخوردگی و مشتقاتش بد چیزیه بد. خوبه یه سری کارا رو این جور موقع ها بلد باشید. اینا موثر بوده.

بدترین مشکل بسته شدن بینی مبارکه. چند ساعت یه بار تو یه ظرف دهانه باز مثل قابلمه بزرگ بخور بدید و انقدر نفس عمیق بکشید تا کاملا راه تنفسی باز بشه. بعدش هم عین خانومای شمالی دقیقا مثل خودشون این شکلی سر و کله تون رو ببندید! این واسه همه چیز خوبه. از بین رفتن سردرد و برگشتن حوصله و اعصاب.

به توصیه یه دوست خوب که خیلی برای من مفید بود همراه غذاتون پیاز خام بخورید.

اصلا مهم نیست شلغم دوست دارید یا نه چونکه باید آبپز کنید بخورید.

محلول آب و عسل و چند قطره آبلیموی تازه بسیار مفیده.

برای درمان سرفه شبا قبل از خواب آب نمک ولرم قرقره کنید. دقت کنید قرقره. به یه خنگی گفته بودیم ایشون خورده بود و شاکی بود چرا دلدرد گرفته!

آبمیوه طبیعی به خصوص آب پرتقال بخورید.

برای حل مشکل کم اشتهایی و تهوع ِ دوران نقاهت که خیلی هم بد دردیه، شیره گوشت بخورید. فیله گوشت رو خوب بکوبید. بذارید توی یه شیشه مربایی، چیزی درش رو ببندید و توی آبجوش روی شعله غوطه ور کنید تا به مرور آب بندازه یا به اصطلاح شیره اش دربیاد. بسیار هم خوشمزه ست و سرشار از آهنه.

خلاصه که قبل از همه اینا پیشگیری کنید. مثلا بعد از حمام پاهاتون رو با آب سرد آبکشی کنید اینجوری از واریس هم خبری نخواهد بود.


من الله توفیق!!


پ.ن: به مرور وبلاگاتون رو می خونم. :)

  • ۱۴۳

پرچم بالا!

  • ۱۸:۱۲
غرفه‌داری توی نمایشگاه از اون کاراست که در مدت کوتاهی شما رو در معرض انواع و اقسام آدما قرار میده. حتی اگه مخاطبا فقط دانشجوها باشن اما بازم تنوع رفتاری خیلی زیاده.
در سِمَت غرفه‌داری بودم و وظیفه خطیر آشنا کردن دانشجوها با رشته تاریخ.
یه پسری با جمعی از دوستاش که خیلی هم شیطون به نظر میومد، اومدن تو. یه کم اطراف رو نگاه کردن و پسر شیطونه دفتر دستک ما رو دید و ازم پرسید: اینا خط میخیه؟ گفتم: آره.
گفت: هر چیزی رو بلدی با خط میخی بنویسی؟
گفتم: بستگی داره.
- بنویس کجا بودی؟
+ :| نمی تونم
- بنویس پرچم بالا
+ :| :| از این چیزا نمی نویسیم.
- اسم می نویسی؟ اسم دوست دخترمو؟
+ آره. اسمش چیه؟
- صبر کن.
+اسم دوست دخترت رو بلد نیستی؟!
- میام.


وقتی اون میره یکی دیگشون از فرصت استفاده می کنه و خودشو پرت میکنه رو میز.
- خانم اسم دوست دختر منم می نویسی؟
+ اسمشو بلدی یا باید صبر کنم؟
- بلدم. عشقم مریم.
می نویسم میدم دستش و خوشحال میره. دوباره اولیه میاد. یه کاغذ میده بهم. می پرسم این چیه؟
میگه: لیست اسم دوست دخترام.
+ این همه؟!
- آره.
+ برو چند دقیقه بعد بیا. نوشتن 16 تا اسم زمان می بره.


این میره دوباره اون دومیه میاد. از همون دور داد میزنه:
- خانوم ببین چه کار کردم؟
+...
 از همون فاصله آستینشو میزنه بالا و بازوشو نشون میده. می بینم مریم رو با ماژیک به خط میخی نوشته روی بازوش!


دوباره اولیه میاد.
- نوشتی؟
+ آره.
- دستت درد نکنه. این چیه زیر دستت؟
+ جزوه زبان های باستانی.
- توش پر از خط میخی بود فکر کردم دفتر خاطراته کوروشه! هار هار هار هار (:|)

یکی دیگشون داخل غرفه ست و داره عکسایی که چسبوندیم رو نگاه می کنه. خیلی عصبانی میگه خانوم من لُرم. پس چرا عکس همه جا هست جز فلک و الفلاک؟ یادم میاد ای داد! انقدر با عجله عکسا رو چسبوندیم که بالکل فلک و الفلاک رو یادمون رفته. در حالی که همچنان سرم پایین بود و باز داشتم اسم به خط میخی می نوشتم گفتم اون جا زیادی معروف بود، همه می شناختنش دیگه عکسش رو نزدیم. خیلی خوشحال میشه و کلی تشکر می کنه.

یکی دیگه شون توجهش جلب میشه به نقشه های ایران و تغییرات قلمرو و هی سوال می پرسه و جوابش رو میدم.
یکی دیگه حواسش میره سمت عکس زرتشت و میگه منم زرتشتیم! می پرسم اسمتون چیه؟ میگه اکبر. لبخند می زنم. در واقع تو دلم به شدت دارم میخندم. می فهمه باورم نشده. چند تا قسم اسلامی می خوره تا باورم بشه زرتشتیه!!

آخرش میرن با ماکت باغ های معلق بابِل عکس میندازن و در مورد سیستمش کلی سوال می پرسن و بینش سر به سر هم میذارن. بعد هم عزم رفتن می کنن.

یکی شون میگه خانوم شما خیلی صبوری هر چی پرسیدیم جواب دادی. غرفه های دیگه بیرونمون می کردن. اگه داشتم یه جایزه بهت میدم. یکی شون میگه من دارم و از کیف کمریش یه بسته آدامس میاره بیرون. میذارن رو میز و پسر شیطون اولیه میگه ببخشید که خیلی اذیت کردیم اما جدی خیلی چیزا یاد گرفتیم. بعد هم شونصد نفری یه سی دی از عکسای موزه رضا عباسی می خرن و میرن.

از کاراشون خندم میگره. غرفه یه دفعه خالی میشه و من به این فکر می کنم که من کی انقدر صبور شدم؟

  • ۱۸۳

خب چرا؟!

  • ۱۳:۳۹

آشنایی با مفاهیم خواستگار (!):

آنچه که میگن: لاغر و قد بلند ------ آنچه که هستن: رنج بردن از سوء تغذیه شدید

آنچه که میگن: کارمند دانشگاه ------ آنچه که هستن: نگهبان در  ِ ورودی دانشگاه

آنچه که میگن: متولد سال 66 ----- آنچه که هستن: توی شناسنامه 68 برای دیر رفتن به خدمت سربازی (خدایی دروغ انقدر تابلو؟)

آنچه که میگن: دارای کارت پایان خدمت ---- آنچه که هستن: کفیل پدر و مادر

آنچه که میگن: دانشجوی حسابداری ---- آنچه که هستن: ورودی مهر 95

آنچه که میگن: اهل رفیق بازی و دوست دختر نبودن ---- آنچه که هستن: منزوی، گوشه گیر و به دور از هر گونه فعالیت معمول اجتماعی

آنچه که میگن: خوش مشرب و شاد و اجتماعی ---- آنچه که هستن: وجود 10000 شماره از دختر در لیست مخاطبین گوشی


پ.ن: اینا خصوصیات یه نفر نیستن. هر کدوم صاحب خودشو داره!!! 

پ.ن: برادر من! داداش من! آقای عزیز! خودتون یا مادرتون وارونه خودتون رو به مردم جلوه میدید بعد پامیشید میاید خواستگاری می بیند چقدر تابلو هستید خودتون از خودتون خجالت می کشید و مجبور میشید برید. خب آخه چرا؟! خود آزاری دارید مگه؟ بعد من مجبور میشم چه کار کنم؟ عصبانی بشم به بابام بگم جعبه شیرینی تون رو باز نکرده شب جمعه ببره مسجد به نیت امواتتون بین نماز گزارا خیرات کنه.

پ.ن: بعد به من میگن سخت میگیری. من سخت می گیرم؟!



  • ۱۹۹

پاییز دلپذیر!!

  • ۲۳:۴۴
گفتیم آبان میشه هوا دلپذیر و طبیعت خدا رنگارنگ، پا میشیم میریم فیضشو می بریم و چش و چار پاییز رو از حدقه درمیاریم. هر چی نباشه درس و مخش هم خبری نیست امسال شکر خدا. اما خبر نداشتیم که یهو یه ویروس با تمام خاندانش سر و کله ما رو با پیست دو میدانی اشتباه می گیرن و وایمیسن به جولون دادن! یعنی خدا شاهده این مدته دونه دونه امواتم یکی یه دور اومدن ملاقاتم و حسابی از خجالت هم در اومدیم. اصلا دیگه با پرسنل بیمارستان رفیق شده بودیم. یه طوری بود که این آخری ها می گفتن ا بازم شما؟ می گفتیم بله بازم ما! :|
باری، بعد از روزگاری مدید امروز به زحمتی گفتیم بارالها شکرت لباس عافیت بر تن ما پوشاندی و رحمتت اجازه داد بالاخره بریم بیرون از خونه و کمی از طبیعت لذت ببریم؛ می بینیم سوززز میاد چنان، برف می باره چی، هوا منفی 6 درجه! اصلا طبیعت زرد و نارنجی کیلو چنده برادر من؟ دقت کنی می بینی زمستون 3 بر صفر پاییز رو شکست داده! طبیعتا وقتی بافت پاییزی تنمون باشه و دستامون بشه عین لبو و برف روی شال سرمه ای ِ سرمون ستاره ستاره بشه، بر خود و هفت کس و کار شانسمون لعنت می فرستیم و بر می گردیم خونه. پتو رو می ندازیم روی شوفاژ، یه کرسی من درآوردی می سازیم و می چپیم زیرش. :|
جالبه که نفس عمیق هم می کشیم تبدیل میشیم به آدم سربی و همون بهتر که نکشیم!

پ.ن: الان هم اومدیم یه سری به این بی صاحاب بزنیم می بینیم چقدر ستاره نخونده وجود داره و ماشالا همه فعّال. احساس عقب موندگی هم بهم دست داد. :|

پ.ن: دیگه خلاصه این جوریا.
  • ۱۱۳
می نویسم چون می دونم یه روز از خوندنشون لذت می برم
Designed By Erfan Powered by Bayan