از دستت ناراحت میشم!

  • ۲۲:۵۰

برای آزمایش خون رفته بودم کلینیک. یه دختر بچه 5 ساله هم اونجا بود که اومده بود نمونه خون بده. مسلما مثل همه بچه هایی که از این محیطا می ترسن گریه می کرد و اونجا رو به معنای واقعی کلمه گذاشته بود رو سرش. به غیر از اینکه کلی شلوغ کرده بود، حرفای بامزه ای میزد که دکتر رو متقاعد کنه که یه وقت سوزن سرنگ رو تو دستش فرو نکنه. مثلا با گریه و حالت ملتمسانه و تهدید آمیزی می گفت آقای دکتر به خدا اگه بزنی... دکتر هم با خنده می گفت اگه بزنم چی؟ بعد جمله اش رو تکمیل می کرد می گفت به خدا اگه بزنی از دستت ناراحت میشم! :)) بعد که همه می خندیدن و میدید فایده نداره دوباره با همون حالت گریه می گفت اگه دختر خوبی باشم چی؟! بعد باز نتیجه نمی گرفت و می گفت اگه دیگه کار بدی نکنم؟! آخر هم که هیچ کدوم از پیشنهاداتش نتیجه نداد و بیشتر مایه خنده حضار شد و تست رو هم ازش گرفتن، با شدت بیشتری به گریه ادامه داد و گفت: خونم تموم شد. حالا از این به بعد چه کار کنم؟!

به شخصه اگه من تو هر پست و منصبی باشم و یکی بهم بگه به خدا از دستت ناراحت میشم اون کار رو که نمی کنم هیچ، صورت طرف رو هم ماچ می کنم و درحالی که دارم اشکام رو پاک می کنم میگم برو جونم. خدا منو ببخشه که داشتم ناراحتت می کردم! :)


پ.ن: دنیای بچه ها واقعا معصومانه ست.






کودکان در صف خوردن دارو
شهر برادفورد انگلستان
سال 1939 میلادی


آقای فِلینت
یا دهان شوی های دوارن مدرسه افتادم :)
آره دقیقا :))
ابراهیم ...
آخی چه بچه ی بامزه ای بوده :))
و البته با سیاست :)
نفس نقره ای
ای جااان چه ناز بوده :))
آره. کلی هم از دستش خندیدیم. :)
ماهیِ نفس کِش! :)
الهی الهی :)
ای جان :)
چقد نازن بچه ها :)
خیلی خیلی :)
پریســآتیـــس (:
وای خدا .. چه شیرین بود اون دختر بچه :)))

طفلڪی :×
آره به نظر منم :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
می نویسم چون می دونم یه روز از خوندنشون لذت می برم
Designed By Erfan Powered by Bayan