اون روباهیم که دیگه نمی‌تونی اهلیش کنی

  • ۱۴:۱۳

من از همان‌هایی هستم که ساعت‌ها و روزها چشم می‌دوزند به آسمان تا باران ببارد و برای روز بارانیشان صد تا ایده دارند و صد تا کار ردیف می‌کنند... با خودم می‌گویم اگر باران ببارد آن خیابان را زیر باران بدون چتر می دوم، اگر باران ببارد یک ساعت تمام زیرش می‌ایستم تا از گیس‌هایم آب بچکد، اگر ببارد قول می‌دهم به چترم نگاه نکنم، اگر ببارد حتی از پشت پنجره هم که شده آنقدر نگاهش می‌کنم تا چشمهایم سنگین شود، می‌گویم و می‌گویم و اگر و اگر برای خودم می‌بافم. اما وقتی بارید عین ارواح سرگردان می‌خزم زیر پتو و آنقدر صبر می‌کنم  و توی دلم می‌گویم بند بیا، تا باران بند بیاید!

می‌گویند صبر کن! می‌گویند برای پیش آمدهای خوب صبر کن. تو هم صبر می‌کنی. قبل از خواب یادت می‌‌افتد که صبر کنی. موقع درس خواندن وقتی حواست پرت می‌شود یادت می‌افتد که صبر کنی. موقعی که داری کره صبحانه را روی نان می‌مالی، موقعی که داری پولت را می‌شمری تا به راننده تاکسی بدهی، موقعی که حواست به حشره‌ای پرت می‌شود که از درخت دارد بالا می‌رود، موقعی که استاد دارد اسلایدها را عوض می‌کند، موقعی که مادرت دارد مایع ظرف شویی را روی اسکاچ می‌ریزد، موقعی که زنگ آیفون را اشتباهی می‌زنند هم فراموش نمی‌کنی که صبر کنی! آنقدر صبر می‌کنی و صبرت را پشت زمینه رویایت می‌کنی که می‌شود عادت هر روزه‌ات. صبر می‌شود عادت هر لحظه‌ات. انگار که دستت را گرفته باشند و کشیده‌ات باشند به غاری تاریک و خواسته باشند که زندگی کنی؛ اما وقتی روزی می‌رسد که قرار است رویایت واقعی شود، روزی می‌رسد که دیگر قرار نیست صبر کنی و دستت را می‌گیرند و از غار بیرونت می‌آورند، همین که اولین نور می‌خورد توی صورتت دلت می‌خواهد جیغ بکشی و برگردی توی همان غار تاریک. دلت می‌خواهد بروی بخزی زیر پتو و هی توی دلت بگویی بند بیا. بند بیا. بند بیا. دلت می‌خواهد برگردی به روال گذشته‌ای که یک عمر به تو گفته بودند با آن خو بگیر.

به جایی رسیده‌ام که دوست دارم بگویم من خو گرفته‌ام با این منطق. من دیگر دلم می‌خواهد با همین صبر زندگی کنم. با همین سر کنم. نه می‌خواهم کسی مرا اهلی کند نه می‌خواهم کسی را اهلی کنم. من همچنان منتظر باران می‌مانم، وقتی هم بارید باز هم گلوله می‌شوم زیر پتو. من برای بیرون رفتن از این غار صبر می‌کنم اما از آن بیرون نمی آیم. نه نور. نه باران. نه آن رویاهای رنگارنگ.



پ.ن: این متن رو دی 93 نوشته بودم. الان که یادداشت های قدیم رو نگاه می کنم می بینم اون موقع ها حرفام رو چقدر با عذاب می نوشتم و الان چقدر بدون عذابم. اون موقع ها چقدر سخت می گرفتم و الان چقدر می خندم.

پ.ن 2: یه موقع از زندیگت به یه جایی می رسی که دست می بری به کوله ات و هر چقدر تجربه داری می گیری کف دستت و عین نقل و نبات تعارف می کنی به جوون تر از خودت تا هر چقدر که دلش خواست ازش ورداره.

پ.ن 3: همین یادداشت تلخی که دیگه برام گزنده نیست تازه همراه پست کردنش دارم آهنگ شاد هم گوش می دم و فکر می کنم چقدر عاشق روزامم.


  • ۲۶۷
پرتقالِ دیوانه
هنوزم منتظر بارون میمونی ولی وقتی میاد میری زیر پتو و التماس میکنی که بند بیاد؟ یا نه؟
نه. الان که بارون میاد با خوشحالی از پنجره خیره میشم بیرون. اگر هم شب باشه زوم می کنم تو نور تیر چراغ برق و برق زدن قطره هاشون رو تماشا می کنم.
پرتقالِ دیوانه
پس حله :دی درمان روی شما جواب داده برید سجده شکر بجا بیاورید :دی
تضمینی! از همون تجربه هاست که تعارف می کنی به جوون تر از خودت :) ;)
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
چه خوب که عاشق روزاتی و‌چه خوب تر که فراموشش کردی و اونو حتی در حد بدهکار بودن هم نمی بینی،کاش هر چه زودتر منم به همچین روزی برسم. کاش.
میگذره عزیزم. منم 10 ماه با خودم کلنجار رفتم تا عاقبت تونستم این دندون خراب رو بندازم دور. دوست داشتن که خرکی نمیشه انسان آرامش می خواد.
با خودت حساب کتاب کن ببین موندن می ارزه؟ اگه می ارزه فرصت بده اگه نه خودت رو راحت کن و تمومش کن. ;)
نار خاتون
روزهات قشنگ بانو...:)
ممنون عزیزدلم. :* :)
یا فاطمة الزهراء
من بارون میاد به قول بابام از خود بیخود میشم :)) 
^_^ چه روحیه لطیفی
Paradise
سلام عزیزم خوبی؟
پامووووک؟؟؟؟ خییییییلی برات خوشحال خیلیییییی,خداروشکر که حال دلت خووووبه...
 الهی همیشه لبت خندون و تنت سالم و زندگیت پر از حس خوب و ناب و سرشار از خوشبختی باشه دوستم.بوووس
سلام جان دلم.
مررررسی گل دختررر که انقدر خوبی با این کامنتای شیرینت. :) :* ^_^
تو هم مهربون بانو :**
آقای سر به هوا ...
من دوست دارم تو بارون عکسی که تو ذهنمه پیاده کنم که متاسفانه هیچوقت جور نمیشه :|
چه عکسی تو ذهنتونه؟
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
منم ده ماهه دارم با خودم کلنجار میرم. فایده نداره.
تمومش کردم.
ولی یه روز باید برسه که کاملا از ذهنت هم بیرون بریزیش. می دونم سخته. خیلی هم سخته. اما شدنیه. قول میدم. :)
Lin ArcX
چه مادران آینده ای بشین شما ها :) 
اسوه های صبرین :) 
آدم وقتی مادر بشه ناخود آگاه صبور هم میشه. انگار با بچه دار شدن خدا یه چیزی می کاره تو وجود پدر و مادر که تحمل رو می بره بالا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
می نویسم چون می دونم یه روز از خوندنشون لذت می برم
Designed By Erfan Powered by Bayan