من و حافظه ام

  • ۱۹:۳۷

یکی از دوستام پدر و مادرش به رحمت خدا رفتن واسه همین با مادر بزرگش زندگی می کنه و وابستگی عجیبی بهش داره. وقتی پایان نامه اش تموم شد تقدیمش کرد به مادر بزرگش و توی صفحه تقدیمات نوشت تقدیم به مادرجون مهربونم. به خودش هم گفته بود مادرجون پایان ناممو تقدیم کردم به شما. اونم شاکی که چرا این کار رو کردی؟ کاش منو نمی گفتی! دوستم تعجب کرده بود و پرسیده بود اشکالش چیه؟ اونم گفته بود حالا من بیام دانشگاتون چی بگم؟! من که بلد نیستم مادر! :))) اصلا عجیب بامزه ست این زن.

مخلص کلوم امروز دیدم دوستم پروفایلش رو سیاه کرده اصلا قلبم وایساد. گفتم برای مادر جون یه اتفاقی افتاده. بعد من کلا حافظه ام در حد پوشال برنجه! اصلا یاد پلاسکو نبودم و یه خرده با دوستم احوال پرسی کردم فهمیدم خدا رو شکر اتفاقی واسه مادر جون نیفتاده و این سیاهیه مال پلاسکوست.

آقا تو رو خدا تو عزای عمومی پروفایلاتون رو کاملا سیاه نکنید یه نشونه ای چیزی بذارید آدم بفهمه برای چیه. شاید یکی مثل من درگیر بود با حافظه اش! 

  • ۴۶۷
pary darya
((-: چه خوبن این مادر جونا
آره خیلی جذابن :))
سِناتور تِد
خب شما حواستونو جمع کنید :)))
نمیشه. بیماریه. خوب نمیشه :))
جو لیک
پوشال برنج:))))))
:دی 
پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ای بابا، تو که قلب اون بیچاره رو ریختی که.
تو بیشتر از اون واسش نگرانی هااا، به این میگن دوست :)
نه حواسم بود. باهاش احوال پرسی کردم و دیدم حالش خوبه فهمیدم اتفاقی نیفتاده. :)
آخه خیلی بامزه ست :) :*
دکتر میم
⁦:-D⁩
:)
یا فاطمة الزهراء
دلم برای مادربزرگم تنگ شد :'(
عزیزم :( خدا رحمتشون کنه :((
مهر2خت 69
والا این جوری که نو گفتی قلب ما هم ریخت:دی
خدا رو شکر انشاءالله خدا بهش عمر با عزت بده
نفس نقره ای
اوهوم راست میگه گوش کنن همه :دی
نار خاتون
صفحه ی سیاه با # برای بلان خوبه؟!:))
عالیه. من پایه ام :))
نار خاتون
فلان:/
با بلان هم منظور رسید :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
می نویسم چون می دونم یه روز از خوندنشون لذت می برم
Designed By Erfan Powered by Bayan