سند کهکشان راه شیری

  • ۲۳:۲۸

- بعضی آدما ساخته شدن واسه آزار دادن خودشون. من و تو از همون قماشیم.

+ چرا این شرایط عوض نمیشه؟

- دست ما نیست. خلقتمون همینه. یه چیزی شبیه صادق هدایت


  • ۸۶

15 اکتبر

  • ۲۰:۳۳


امروز روز جهانی باستان‌شناسی بود. مرسی که توی تقویم نیستیم!



سنگ نگاره های تیمره، استان مرکزی، هفتاد قله

قدمت تا 40 هزار سال پیش


مثل سگ

  • ۱۹:۰۰

بعضی وقت ها توی خرت و پرتام دنبال یه فرفره می گردم که مثل فیلم Inception بچرخونم ببینم خوابم یا بیدار. یعنی زندگی انقدر نامرده که این اتفاقات واقعی باشن؟!


بی ربط نوشت: فکر کنم من تنها ایرانی‌ ای باشم که از اون اول که وایبر رو روی گوشیم نصب کردم پاکش که نکردم هیچ، هر بار آپدیتش هم کردم و هنوز استفاده هم ازش می کنم. یکی از صفتای خوبم اینه که وفادارم مثل سگ! :|


  • ۱۱۵

187

  • ۱۸:۰۲

خدایا کاش مثل خودمون حرف می زدی؛


تو برای ما بنده های بدبخت و مفلوک زیادی خدایی!


دارم جمع می کنم برم چلغوزآباد بز پرورش بدم؛ انسان رو که نمیدن دست ما!

  • ۱۸:۱۹

الان به نظر شما از بین این همه گزینه متنوع و رنگارنگی که آموزش و پرورش برای دبیر تاریخ زن گذاشته من کدوم رو انتخاب کنم؟!

عشایر؟

فلارد؟

میانکوه؟

رازوجرگلان؟

باشت؟

چاروسا؟

دنا؟

بهمئی؟

یاسوج و بجنورد راهم میدن یعنی؟


با عرض پوزش از محضر خوانندگان عزیز، یعنی تف تو روح اون رشته ای که من خوندم. یعنی تف تف تو روح خودم که برگردم عقب هم باز همینو می خونم!


پ.ن: تو ایران تاریخ رشته شکم سیرها ست.


  • ۱۱۹

دهکده

  • ۱۰:۰۵

یکی از فواید اون بازی معرفی کتابی که چند پست پایین تر شاهدش هستید و خیلی ها هم انجامش دادن، این بود که من از همین طریق یه دوست جان پیدا کردم که کتابامو دیده بود و پسندیده بود. بعد دیدیم اِ مسافتامون چقدر به هم نزدیکه. خلاصه یه خروار کتاب من زدم زیر بغلم و یه خروار کتاب ایشون زد زیر بغلش و رفتیم یه جای باصفا نشستیم، کتابا رو مبادله کالا به کالا به صورت امانت کردیم، گفتیم، خندیدیم، تفسیر کردیم و برگشتیم. الان منم و کتابای جدید و حال کردن!

طی تفسیرهای مختلفی که از سوی ما انجام شد به این نتیجه رسیدیم که بلاگستان مثل یه روستا یا دهکده می مونه، همه همو می شناسن!!  یا تو هر وبلاگی بالاخره دو - سه تا لینک آشنا هست. با این تفاسیر وبلاگای ما هم حکم خونه های روستایی رو داره! خلاصه این بار خواستید تشریف بیارید اینجا اولا حواستون به کلون در باشه (خونه من از اون کلونی هاست!)، مواظب باشید دونه مرغ و جوجه هامو لگد نکنید، حواستون به خروس مغرور و خودخواهم باشه. ور پریده قهر کرده رفته بالای پشت بوم! ناهار هم خواستید تشریف داشته باشید خودم نون پختم توی این کاسه گلی ها هم ماست محلی گذاشتم کنارش. همین دیگه! :|


پ.ن: حالا حدس بزنید کدخدا کیه؟ :دی

پ.ن: این دیدار رو باید زودتر می نوشتم اما خب وقت نشد.

پ.ن: همچنان اگه بازی نکردید انجامش بدید.


  • ۱۱۵

مید این ایران

  • ۲۰:۵۲
من و بابام سفر بودیم. خودمون رو رسوندیم به شهری که از مهم ترین مراکز تولید سفاله. دیگه نمی گم کدوم شهر که اگر خودتون عاقل و دانا باشید می فهمید کدوم شهر رو میگم. پرسون پرسون به دنبال فروشگاهی بودیم که راویان نقل می کردند تنها فروشگاهی هست توی اون شهر که تولیداتش ایرانیه و بقیه فروشگاه ها اجناسشون چینیه. (حالا بماند که با وجود اون همه کارگاه تولید سفال معلوم نبود چه کسی همچین ادعایی رو کرده) باری خیلی به این موضوع مباهات می کردیم که ما چقدررر حامی تولیدات ایرانی هستیم و انتخاب منه چون مال وطنمه! پا گذاشتیم داخل فروشگاه و سلام بلند بالایی هم دادیم. آقای فروشنده هم اولش که چند ثانیه اصلا هنگ بود و اخماش تو هم. انگار ما ارث پدر محترمشون رو به جیب زده بودیم. بعد از مکث طولانی جواب سلام مون رو که نداد به سان اژدر پشمک به سر (به قول پسر عمه زا) اولتیماتوم داد که اینجا عکس برداری ممنوعه. و یه نطق طولانی هم عرضه داشت مبنی بر همین موضوع. البته ما هم چَشم چَشم گویان خلع سلاح کردیم خودمون رو و دوربین رو گذاشتیم روی میز و به گشت زنی پرداختیم. به هر قسمتی از فروشگاه که می رفتیم و فروشنده ها رو میدیدم و سلام میدادیم، بیشتر به این موضوع ایمان میاوردیم که نکنه واقعا ارث پدران محترمشون رو به جیب زدیم؟! بماند که قیمت ها فوق العاده فضایی بودن و شما بگو دریغ از خریدن یه گلدون کوچک. دریغ از یه روی خوش و دریغ از یه راهنمایی کوچولو. آخه چرا؟
ما هم که دیدیدم اینجوریه از فروشگاه زدیم بیرون و رفتیم بقیه مغازه هایی که میگفتن جنساشون چینیه، با پیرمردای جذاب و خوشرو که اجازه می دادن عکس بگیریم و خودمون رو با عکس خفه بکنیم و هر چقدر که دلمون می خواد لابلای سفالای رنگیشون پرسه بزنیم!

پ.ن: اگر دین ندارید لااقل اعصاب داشته باشید.
پ.ن: دوست عزیز! شما با این مشتری مداریت زدی نون خودت رو آجر کردی که. 
پ.ن: درسته نمیشه به همه تعمیم داد ولی ذهنیتم از تولید ایرانی به هم ریخت اصلا.

  • ۱۰۰

شکوفه های باغ زندگی!! :|

  • ۲۳:۳۲

به یاد دوران دانشجویی بساط جمع کردیم و خوشحال و شاد و خندان، چون نوگل درخشان (!) رفتیم دانشگاه سابق! اما کاش نمی رفتیم. با تمام احساسات چندین و چند سالم بازی شد.

پلاکارد زدن به این هوااا مبنی بر برگزاری جلسه اولیا مربیان!

دانشکده علوم انسانی ِ جان، عزیز دلمون، چشم و چراغ دانشگاه رو ورداشته بودن عین دیوارای مدرسه دو تا رنگ زده بودن به صورت اریب و روش از این جمله های تعلیم و تعلم عبادت است و... نوشته بودن. چند تا افکت خز هم پاشونده بودن روش به خیال خودشون خوشگل شده.

شهدا روی سر ما، شهدا سرور ما، اصلا مرد مثل اونا دیگه پیدا نمیشه اما آخه این دلیل میشه چند تا سنگر درست کنن جلوی در ورودی دانشکده؟ تازه وقتی هم میری تو سرت بخوره به این پلاکا که آویزونه؟ مگه جا قحطه؟ واقعا نمیشه جور دیگه مقامشون رو پاس داشت؟!

کو کانون فیلم؟ کو کانون عکس؟ کو انجمن موسیقی؟ کو کانون تئاتر؟ کو انجمنای علمی؟ همه یکی پس از دیگری منهدم!

کتابخونه هم راه مون ندادن و با تیپا پرتمون کردن بیرون!

سلف جاش با نماز خونه عوض شده بود، از ساختمون آموزش بوی الکل میومد چون دانشکده کشاورزی رو چپونده بودن اونجا.

به مکالمات دانشجوها که گوش میکردی یه دختری داشت با حالت جیغ گونه ای به دوستاش می گفت واااای بچه هااا من وقتی فهمیدم احسان خواجه امیری زن داره کلی گریه کردم! :|

هی می رفتیم و هی افسوس می خوردیم. خلاصه که دیگه ادامه ندادم، ناامیدانه برگشتم. با خودم فکر می کردم واقعا خدا رو شکر قبلا از اینکه دانشگاه رو تبدیل کنن به مهد کودک از اونجا اومدم بیرون.


  • ۲۰۵

بازم چیزی یادم اومد اضافه می کنم

  • ۱۱:۱۴

چند گروه از آدما هستن که من هیچ وقت نمی تونم علت کاراشون رو درک کنم یا ازشون خیلی بدم میاد:


اینایی که توی اینستاگرام خودشون رو کرک و پر می کنن که بریم عکسی رو که تو مسابقه شرکت داده شده لایک کنیم

پسری که به یه پسر دیگه میگه خوشگل یا پسری که میگه وای فلان پسر چقدر خوشگله

خانومایی که تو عروسی های مختلط با روسری می رقصن (واقعا کارشون برام غیر قابل درکه. یعنی الان فقط مشکل موهاته؟)

کسایی که لطفا رو می نویسن لدفن

کسایی که مدام رو زبونشونه که به صورت کشدار بگن: چــه خـــوبه ایـــن! (من از این اصطلاح واقعا بدم میاد)

آدمایی که عاشق رمان های عامه پسندن اما وانمود می کنن کشته مرده تولستوی هستن

آدمایی که فیلمای زیر شونه تخم مرغی می بینن اما تظاهر می کنن همه کارگردان های مطرح رو می شناسن

کسایی که فیلمای تخت خوابی می بینن!

کسایی که تعصب شهری و قومی دارن و بی جهت از محل زندگی یا قومیت خودشون تعریف می کنن و عیب هاشون رو نمی بینن. (خدا شاهده با کسایی که این مدلی بودن دوستیم رو قطع کردم)

کسایی که اسم بچه هاشون رو میذارن نازنین زهرا و باقی اسمای این تیپی. 

کسایی که معیار شناخت آدم ها براشون ماه تولدشونه و بیش از اندازه خردادی، مردادی و... می کنن


پ.ن: فعلا همینا. :|

پ.ن: طبیعتا برداشتای من دلیل بر درست بودن خط فکری من نیست و ممکنه کسی مخالف من باشه ولی من این آدما رو نمی تونم تحمل کنم.


  • ۱۴۸
می نویسم چون می دونم یه روز از خوندنشون لذت می برم
Designed By Erfan Powered by Bayan