سند کهکشان راه شیری

  • ۲۳:۲۸

- بعضی آدما ساخته شدن واسه آزار دادن خودشون. من و تو از همون قماشیم.

+ چرا این شرایط عوض نمیشه؟

- دست ما نیست. خلقتمون همینه. یه چیزی شبیه صادق هدایت


  • ۱۱۰

مثل سگ

  • ۱۹:۰۰

بعضی وقت ها توی خرت و پرتام دنبال یه فرفره می گردم که مثل فیلم Inception بچرخونم ببینم خوابم یا بیدار. یعنی زندگی انقدر نامرده که این اتفاقات واقعی باشن؟!


بی ربط نوشت: فکر کنم من تنها ایرانی‌ ای باشم که از اون اول که وایبر رو روی گوشیم نصب کردم پاکش که نکردم هیچ، هر بار آپدیتش هم کردم و هنوز استفاده هم ازش می کنم. یکی از صفتای خوبم اینه که وفادارم مثل سگ! :|


  • ۱۴۲

187

  • ۱۸:۰۲

خدایا کاش مثل خودمون حرف می زدی؛


تو برای ما بنده های بدبخت و مفلوک زیادی خدایی!


دهکده

  • ۱۰:۰۵

یکی از فواید اون بازی معرفی کتابی که چند پست پایین تر شاهدش هستید و خیلی ها هم انجامش دادن، این بود که من از همین طریق یه دوست جان پیدا کردم که کتابامو دیده بود و پسندیده بود. بعد دیدیم اِ مسافتامون چقدر به هم نزدیکه. خلاصه یه خروار کتاب من زدم زیر بغلم و یه خروار کتاب ایشون زد زیر بغلش و رفتیم یه جای باصفا نشستیم، کتابا رو مبادله کالا به کالا به صورت امانت کردیم، گفتیم، خندیدیم، تفسیر کردیم و برگشتیم. الان منم و کتابای جدید و حال کردن!

طی تفسیرهای مختلفی که از سوی ما انجام شد به این نتیجه رسیدیم که بلاگستان مثل یه روستا یا دهکده می مونه، همه همو می شناسن!!  یا تو هر وبلاگی بالاخره دو - سه تا لینک آشنا هست. با این تفاسیر وبلاگای ما هم حکم خونه های روستایی رو داره! خلاصه این بار خواستید تشریف بیارید اینجا اولا حواستون به کلون در باشه (خونه من از اون کلونی هاست!)، مواظب باشید دونه مرغ و جوجه هامو لگد نکنید، حواستون به خروس مغرور و خودخواهم باشه. ور پریده قهر کرده رفته بالای پشت بوم! ناهار هم خواستید تشریف داشته باشید خودم نون پختم توی این کاسه گلی ها هم ماست محلی گذاشتم کنارش. همین دیگه! :|


پ.ن: حالا حدس بزنید کدخدا کیه؟ :دی

پ.ن: این دیدار رو باید زودتر می نوشتم اما خب وقت نشد.

پ.ن: همچنان اگه بازی نکردید انجامش بدید.


  • ۱۵۱

شکوفه های باغ زندگی!! :|

  • ۲۳:۳۲

به یاد دوران دانشجویی بساط جمع کردیم و خوشحال و شاد و خندان، چون نوگل درخشان (!) رفتیم دانشگاه سابق! اما کاش نمی رفتیم. با تمام احساسات چندین و چند سالم بازی شد.

پلاکارد زدن به این هوااا مبنی بر برگزاری جلسه اولیا مربیان!

دانشکده علوم انسانی ِ جان، عزیز دلمون، چشم و چراغ دانشگاه رو ورداشته بودن عین دیوارای مدرسه دو تا رنگ زده بودن به صورت اریب و روش از این جمله های تعلیم و تعلم عبادت است و... نوشته بودن. چند تا افکت خز هم پاشونده بودن روش به خیال خودشون خوشگل شده.

شهدا روی سر ما، شهدا سرور ما، اصلا مرد مثل اونا دیگه پیدا نمیشه اما آخه این دلیل میشه چند تا سنگر درست کنن جلوی در ورودی دانشکده؟ تازه وقتی هم میری تو سرت بخوره به این پلاکا که آویزونه؟ مگه جا قحطه؟ واقعا نمیشه جور دیگه مقامشون رو پاس داشت؟!

کو کانون فیلم؟ کو کانون عکس؟ کو انجمن موسیقی؟ کو کانون تئاتر؟ کو انجمنای علمی؟ همه یکی پس از دیگری منهدم!

کتابخونه هم راه مون ندادن و با تیپا پرتمون کردن بیرون!

سلف جاش با نماز خونه عوض شده بود، از ساختمون آموزش بوی الکل میومد چون دانشکده کشاورزی رو چپونده بودن اونجا.

به مکالمات دانشجوها که گوش میکردی یه دختری داشت با حالت جیغ گونه ای به دوستاش می گفت واااای بچه هااا من وقتی فهمیدم احسان خواجه امیری زن داره کلی گریه کردم! :|

هی می رفتیم و هی افسوس می خوردیم. خلاصه که دیگه ادامه ندادم، ناامیدانه برگشتم. با خودم فکر می کردم واقعا خدا رو شکر قبلا از اینکه دانشگاه رو تبدیل کنن به مهد کودک از اونجا اومدم بیرون.


  • ۲۵۵
Designed By Erfan Powered by Bayan