بیست و پنجم

  • ۰۹:۵۴

روز قبل از تولدم مریم میرزاخانی فوت کرد. شب تولدم همه عکس پروفایلاشون رو کرده بودن عکس مریم. روز تولدم همکارم با عکس مریم گوشیم رو پر کرد از استیکر تولد و تبریک. انگار مریم میرزاخانی داره بهم تبریک میگه!


پ.ن: تناقضش بیشتر از اینکه عجیب باشه غم انگیزه

پ.ن: خدا رحمتش کنه


  • ۲۴۹

منو دریاب!

  • ۱۰:۵۱

یه ویروس جدیدی هم اومده که اسمش هست «هیچ یادت میاد یه وبلاگ بدبختی هم داری؟». من این ویروس رو گرفتم.

شما هم ایشالا انقدر اتفاقات خوب و خوش تو زندگی هاتون پیش بیاد، انقدر از خوشبختی سرتون شلوغ بشه که وقت نکنید بیاید آپ کنید!! یعنی چی؟ اومدم می بینم این همه وبلاگ و پست نخونده دارم. ایش :|

  • ۲۹۹

چالش زبان مادری

  • ۰۰:۰۵

به پیشنهاد آقاگل گفتیم تو چالش زبان مادری شرکت کنیم. یه حکایت از سعدی رو گذاشته و ازمون خواسته با زبونا و لهجه های محلی خودمون بخونیمش. کلا تو اراک کمتر کسی با لهجه حرف میزنه و بیشتر برامون شده جنبه سرگرمی ولی خب حیفه از بین بره. من که شخصا تو این مقوله کمیتم لنگ میزنه به هر روی تلاش کردم حکایت رو به لهجه اراکی برگردونم قطعا حرفه ای نیست و می دونم پر از اشکاله ولی خب یه شَمایی به آدم میده. (اراکی ها ببخشن)







کلمات و ترکیبات تازه:
پا پتی: پا برهنه
ای خونَش: وقتی تعجب می کنن میگن. یه چیزی مثل یا حضرت عباس :)
چینی: همچین
تِرِنگ: محکم
بااااعّ: یه لغت پر کاربرد تعجب اراکی!
جز جیگر بزنی: جیگرت زخم بشه
هشتن: گذاشتن
چی شی؟: چی؟
بَپّا: نگاه کن
دیه: دیگه
ملوچ: گنجشک
می یَله: می ذاره


  • ۸۲۰

در آموزشگاه کنکور چه می گذرد؟

  • ۲۳:۵۳
تا حالا اینجا نگفتم ولی مدتیه که دارم توی یه آموزشگاه کنکور کار می کنم. از این کارای اداری و مشاوره و تنظیم کلاس و گردوندن پانسیون مطالعاتی و این چیزا. شغلی که عاشقانه دوستش دارم قطعا نیست، تخصصی که دارم هم این نیست هر چند به موازاتش دارم واسه اونم می دوئم و امیدوارم نتیجه بگیرم؛ اما حاشیه های کارمو دوست دارم. سر و کله زدن با بچه هایی که 10- 9 سال از خودت کوچیکترن یه موقع هایی بامزه ست.
بزرگتراشون (بیشتر پیش دانشگاهی ها) احساس بزرگی می کنن گاهی بر نمی تابن یکی با سن و سال من بهشون امر و نهی کنه. کوچیکترا (دوم دبیرستانی های سابق و دهمی های جدید) هم به سبک مدرسه واسه خطاب قرار دادن خانوم خانوم از زبونشون نمیفته!

اینا بعضی از اتفاقات این روزای منه:
- یکی از اساتید کلاسش کنسل شده بود و من باید زنگ می زدم به بچه های کلاس و اطلاع می دادم که اون روز نیان. پیش دانشگاهی بودن و 10-12  تا پسر شر و شیطون که دو تا دختر هم تو کلاسشون بود. زنگ زدم به یکی از پسرا و ازش خواستم اسم چند تا از هم کلاسی هاشو هم بگه تا به اونا هم زنگ بزنم. فقط اسم دو نفر دیگه رو می دونست. زنگ زدم به یکی از دخترا ازش همین سوالو  پرسیدم. ابتدا با نام و یاد خدا شروع کرد و دونه دونه پسرا رو نام برد. مجید مجیدی، وحید وحیدی، حمید حمیدی، سعید سعیدی، وحید وحیدی، رحیم رحیمی، کریم کریمی، (کریم؟ کدوم کریم؟) لطف الله لطفی، کرم الله کرمی، عزت الله عزتی و... یعنی آمار بیست!
زنگ زدم یکی دیگه از پسرا که ایشونم فقط اسم اون دوتا دختر کلاسشون رو می دونست!
 
- نشسته بودم و سرم به نوشتن گرم بود که یکی از استادا اومد بهم گفت پس تو چرا اینجایی؟ گفتم کجا باشم؟ گفت دانشگاه دیگه. پرسیدم دانشگاه؟ گفت آره دیگه پارسال کنکور داشتی و قبول شدی. اما اصلا نمی بینم بری دانشگاه. کلا منو با یکی از بچه های کنکوری اشتباه گرفته بود! براش توضیح دادیم از اشتباه رهانیده شد.
یه بار هم داشتم با یکی از همکارا حرف می زدم مادر یکی از بچه ها اونجا نشسته بود منتظر دخترش. یه دفعه به من گفت شما هم منتظر دخترتی؟ گفتم دخترم؟ نه خانوم.
کلا ما نفهمیدم خوب موندیم و سنمون 9- 10 سال کمتر میزنه یا انقدر پیر و فرتوت شدیم که بهمون می خوره دختر کلاس دهمی داشته باشیم.

- یکی از پسرا اومده بود در مورد کلاسا سوال می کرد. پرسید فلان کلاس تشکیل میشه؟ گفتم نه به حد نصاب نرسید. گفت برای دخترا چی؟ گفتم اونم تشکیل نمیشه. گفت ما مشکلی نداریم با دخترا با هم کلاس رو تشکیل بدیم هااا (خب قاعدتا فقط عمه من با کلاس مختلط مشکل داره :) )

- یه بار یه خانومی از در آموزشگاه اومد تو پرسید آموزشگاه اینجاست؟ گفتم بله. گفت مسئول ابرو بالاست یا پایین؟ (با آموزشگاه آرایش اشتباه گرفته بود!) گفتم برو جانم، برو تابلو به اون گندگی رو ببین. روی در ورودی هم اسامی قبول شدگان رو زدیم. غلط نکنم فکر کرده بود تخصص آرایشگراست. مثلا  عبارت شهین شهینی / دانشگاه شریف رو فکر کرده بود طرف مدرک کوتاهی مو رو از شریف گرفته!

پ.ن: خلاصه انقدر که واسه کنکور اینا نگرانم واسه کنکور خودم نبودم!

  • ۶۵۴

خونسرد باشید و شیشه ها رو واسه عید پاک کنید!

  • ۰۰:۰۰
1- «عدالت» به قدری داره بیداد می کنه تو زندگی مون، به قدری داره جولون می ده تو روزگارمون که حتی حتی حتی تو مسائل خاک تو سری هم دیده میشه. یه عده از دوستان عزیز هم هستن که حتی وقتی می خواد خاک تو سرمون بشه خاکشون از ما بهتره، مرغوب تره، کلاسش بالاتره. خاک ما از این خاک بیخودا و خاک مرده هاست؛ مال اونا از این خاکای غنی شده و حاصلخیز! اصلا انقدر همه چیز خوبه.
یه وقت فکر نکنید با رزومه پژوهشی و مدرک مرتبط و 6 ماه عین اسب دوندگی ما رو نمی خوان ها؟!
یه وقت فکر نکنید یه نفر با یه نامه (!) و یه لیسانس غیر مرتبط اومده مشغول بشه ها؟! هیییچ هییییچ

2- یه شعاری شنیده بودم توی اعتراضات کارگری اخیر که با وجود تکرار بسیار هر چقدر به مغزم فشار میاوردم آهنگش تو ذهنم نمی موند و به آلزایمر بودن خود ایمان آوردم.
یه وقت فکر نکنید می خواستم بگم کارگرا دارن اعتراض می کنن ها؟
یه وقت فکر نکنید می خواستم بگم 6 ماه حقوق نگرفتن ها؟
یه وقت فکر نکنید تو رسانه ها هیچ پخش نشد ها؟
من فقط و فقط می خواستم بگم آلزایمر گرفتم!! اصلا خنگ شدم آهنگش تو ذهنم نمی می مونه!!

3- انقدر این روزا سرم شلوغه و چیزای عجیب می بینم و می شنوم که خدا بگه بس. یعنی هر روزش یه برنامه خارق العاده داریم. صبح عمودی از منزل خارج میشم، شب افقی بر می گردم. ان شاءالله، به یاری ایزد منان، به لطف خداوند عزوجل، به حق پروردگار عرش مُعَلی (!) میام به امور وبلاگی یه سر و سامونی میدم. تازه اومدم می بینم قرار وبلاگی هم رفته شده و من هنوز یا دارم با دانش آموز خنگ سر و کله می زنم یا باید بزنم تو گوش مصاحبه و این کوفتا. :(((
 
پ.ن: عنوان؟ نصیحته. بهش عمل کنید!
  • ۶۰۹

از سالی که اولین انتخابم رو کردم.

  • ۱۱:۵۲

سال 84 بود. اون سال انتخابات ریاست جمهوری بود و سن رای دادن از 15 سالگی حساب میشد. منم رای اولی بودم و تازه اول راه. حتما یادتون میاد که تعداد کاندیدای انتخابات تقریبا زیاد بودن و رای گیری کشیده شد به مرحله دوم بین احمدی نژاد و رفسنجانی. حالا بماند مرحله اول به کی رای دادم که به ضرس قاطع اون شخص آقای احمدی نژاد نبودن ولی توی مرحله دوم یادمه خیلی بحث بود که به کی رای بدیم. کل خانواده و خاندان ما به جز شوهر خالم عزمشون رو جزم کرده بودن که به احمدی نژاد رای بدن. خیلی امید بسته بودن و می گفتن اگه رای بیاره خیلی کارا می کنه و از این حرفا، اما من و دخترخالم یواشکی خودمون رفتیم دنبال اینکه به کی رای بدیم. کلی تحقیق کردیم و تصمیم گرفتیم به رفسنجانی رای بدیم. شب رای گیری همه فامیل خونه ما جمع بودن و بحث حسابی سیاسی بود و همه هم از دم به جز همون شوهر خالم به احمدی نژاد رای داده بودن. من و دختر خالم هم از ترس مواخذه صداشو درنیاوردیم و وانمود کردیم به احمدی نژاد رای دادیم. اون سال ها گذشت و گذشت و گذشت و ما رازمون رو لو ندادیم و البته با مواضع سیاسی آدما بیشتر و بیشتر و بیشترتر (!) آشنا شدیم تا رسیدیم به پریشب که گفتن آقای رفسنجانی فوت کرده. اصلا همه شوک شدیم. من هنوزم باورم نشده مرگ این آدم رو. خیلی ناگهانی و خیلی سریع. دیشب به خانوادم ماجرای اون سال رو گفتم. انگار که مثلا یه افتخاری باشه با غرور گفتم. حالا دیگه از مواخذه شدن نمی ترسیدم.

پ.ن: من واقعا از فوتشون ناراحت شدم. خیلی زیاد.

پ.ن: هنوز فکر می کنم اون سال دو تا افتخار برام داشت 1) با علم به آقای رفسنجانی رای دادم 2) به آقای احمدی نژاد رای ندادم! نه اون سال نه سال دیگه ای


  • ۴۱۶

پاییزی که ما رو کشتوند!

  • ۱۹:۴۹

نمی دونم پاییز امسال چه حکمتی داشت که ما تصمیم گرفتیم باهاش راه بیایم اما این نامرد افتخار نداد چند قدمی باهامون راه بیاد. اون چند هفته قبل که با مریضی دست و پنجه نرم کردیم اما بعد دوباره آنفولانزا اومد چسبید به یقمون پایین هم نمیومد!

بعد از مریضی که یه ذره جون گرفتیم باز یه بلای خانمان برانداز اومد و خودشو انداخت وسط زندگیمون و با بدبختی پرتش کردیم بیرون. اون رفت یه چیز دیگه اومد. و باز یه چیز دیگه، شاید باورتون نشه باز هم یه چیز دیگه! قشنگ حس می کردم وسط نبردهای گلادیاتوریم که تا زنده نمونم نمی تونم برم مرحله بعد!

حالا بماند که چقدر کار ریخته بود سرم و حس هیچ گونه فعالیت وبلاگی هم نبود. مثلا وسط مریضی من باید چند تا از دوستای دانشگاهم رو هماهنگ می کردم واسه یه کار مهم. از قبل بنا بود من اینا رو با هم آشنا کنم حالا من افقی شده عین مراکز کنترل از راه دور، از خونه باید اینا می رسوندم سر قرار! شهین برو اونجا، مهین فلان ساعت سر قرار باش، پروین برو چپ، سیمین برو راست و... یعنی خودم با آنفولانزا (نامرد چقدر نوشتنش هم سخته!!) کنار میومدم بسیار راحت تر بود تا بشم برج مراقبت اینا رو به هم برسونم! بعدش هم که معلومه 60،70 نفری می خواستن گزارش کار بدن، بنابراین از شغل شریف کنترل از راه دور تبدیل شدم به پاسخگوی 149! :|


سرماخوردگی و مشتقاتش بد چیزیه بد. خوبه یه سری کارا رو این جور موقع ها بلد باشید. اینا موثر بوده.

بدترین مشکل بسته شدن بینی مبارکه. چند ساعت یه بار تو یه ظرف دهانه باز مثل قابلمه بزرگ بخور بدید و انقدر نفس عمیق بکشید تا کاملا راه تنفسی باز بشه. بعدش هم عین خانومای شمالی دقیقا مثل خودشون این شکلی سر و کله تون رو ببندید! این واسه همه چیز خوبه. از بین رفتن سردرد و برگشتن حوصله و اعصاب.

به توصیه یه دوست خوب که خیلی برای من مفید بود همراه غذاتون پیاز خام بخورید.

اصلا مهم نیست شلغم دوست دارید یا نه چونکه باید آبپز کنید بخورید.

محلول آب و عسل و چند قطره آبلیموی تازه بسیار مفیده.

برای درمان سرفه شبا قبل از خواب آب نمک ولرم قرقره کنید. دقت کنید قرقره. به یه خنگی گفته بودیم ایشون خورده بود و شاکی بود چرا دلدرد گرفته!

آبمیوه طبیعی به خصوص آب پرتقال بخورید.

برای حل مشکل کم اشتهایی و تهوع ِ دوران نقاهت که خیلی هم بد دردیه، شیره گوشت بخورید. فیله گوشت رو خوب بکوبید. بذارید توی یه شیشه مربایی، چیزی درش رو ببندید و توی آبجوش روی شعله غوطه ور کنید تا به مرور آب بندازه یا به اصطلاح شیره اش دربیاد. بسیار هم خوشمزه ست و سرشار از آهنه.

خلاصه که قبل از همه اینا پیشگیری کنید. مثلا بعد از حمام پاهاتون رو با آب سرد آبکشی کنید اینجوری از واریس هم خبری نخواهد بود.


من الله توفیق!!


پ.ن: به مرور وبلاگاتون رو می خونم. :)

  • ۲۱۵

پرچم بالا!

  • ۱۸:۱۲
غرفه‌داری توی نمایشگاه از اون کاراست که در مدت کوتاهی شما رو در معرض انواع و اقسام آدما قرار میده. حتی اگه مخاطبا فقط دانشجوها باشن اما بازم تنوع رفتاری خیلی زیاده.
در سِمَت غرفه‌داری بودم و وظیفه خطیر آشنا کردن دانشجوها با رشته تاریخ.
یه پسری با جمعی از دوستاش که خیلی هم شیطون به نظر میومد، اومدن تو. یه کم اطراف رو نگاه کردن و پسر شیطونه دفتر دستک ما رو دید و ازم پرسید: اینا خط میخیه؟ گفتم: آره.
گفت: هر چیزی رو بلدی با خط میخی بنویسی؟
گفتم: بستگی داره.
- بنویس کجا بودی؟
+ :| نمی تونم
- بنویس پرچم بالا
+ :| :| از این چیزا نمی نویسیم.
- اسم می نویسی؟ اسم دوست دخترمو؟
+ آره. اسمش چیه؟
- صبر کن.
+اسم دوست دخترت رو بلد نیستی؟!
- میام.


وقتی اون میره یکی دیگشون از فرصت استفاده می کنه و خودشو پرت میکنه رو میز.
- خانم اسم دوست دختر منم می نویسی؟
+ اسمشو بلدی یا باید صبر کنم؟
- بلدم. عشقم مریم.
می نویسم میدم دستش و خوشحال میره. دوباره اولیه میاد. یه کاغذ میده بهم. می پرسم این چیه؟
میگه: لیست اسم دوست دخترام.
+ این همه؟!
- آره.
+ برو چند دقیقه بعد بیا. نوشتن 16 تا اسم زمان می بره.


این میره دوباره اون دومیه میاد. از همون دور داد میزنه:
- خانوم ببین چه کار کردم؟
+...
 از همون فاصله آستینشو میزنه بالا و بازوشو نشون میده. می بینم مریم رو با ماژیک به خط میخی نوشته روی بازوش!


دوباره اولیه میاد.
- نوشتی؟
+ آره.
- دستت درد نکنه. این چیه زیر دستت؟
+ جزوه زبان های باستانی.
- توش پر از خط میخی بود فکر کردم دفتر خاطراته کوروشه! هار هار هار هار (:|)

یکی دیگشون داخل غرفه ست و داره عکسایی که چسبوندیم رو نگاه می کنه. خیلی عصبانی میگه خانوم من لُرم. پس چرا عکس همه جا هست جز فلک و الفلاک؟ یادم میاد ای داد! انقدر با عجله عکسا رو چسبوندیم که بالکل فلک و الفلاک رو یادمون رفته. در حالی که همچنان سرم پایین بود و باز داشتم اسم به خط میخی می نوشتم گفتم اون جا زیادی معروف بود، همه می شناختنش دیگه عکسش رو نزدیم. خیلی خوشحال میشه و کلی تشکر می کنه.

یکی دیگه شون توجهش جلب میشه به نقشه های ایران و تغییرات قلمرو و هی سوال می پرسه و جوابش رو میدم.
یکی دیگه حواسش میره سمت عکس زرتشت و میگه منم زرتشتیم! می پرسم اسمتون چیه؟ میگه اکبر. لبخند می زنم. در واقع تو دلم به شدت دارم میخندم. می فهمه باورم نشده. چند تا قسم اسلامی می خوره تا باورم بشه زرتشتیه!!

آخرش میرن با ماکت باغ های معلق بابِل عکس میندازن و در مورد سیستمش کلی سوال می پرسن و بینش سر به سر هم میذارن. بعد هم عزم رفتن می کنن.

یکی شون میگه خانوم شما خیلی صبوری هر چی پرسیدیم جواب دادی. غرفه های دیگه بیرونمون می کردن. اگه داشتم یه جایزه بهت میدم. یکی شون میگه من دارم و از کیف کمریش یه بسته آدامس میاره بیرون. میذارن رو میز و پسر شیطون اولیه میگه ببخشید که خیلی اذیت کردیم اما جدی خیلی چیزا یاد گرفتیم. بعد هم شونصد نفری یه سی دی از عکسای موزه رضا عباسی می خرن و میرن.

از کاراشون خندم میگره. غرفه یه دفعه خالی میشه و من به این فکر می کنم که من کی انقدر صبور شدم؟

  • ۲۷۸

خب چرا؟!

  • ۱۳:۳۹

آشنایی با مفاهیم خواستگار (!):

آنچه که میگن: لاغر و قد بلند ------ آنچه که هستن: رنج بردن از سوء تغذیه شدید

آنچه که میگن: کارمند دانشگاه ------ آنچه که هستن: نگهبان در  ِ ورودی دانشگاه

آنچه که میگن: متولد سال 66 ----- آنچه که هستن: توی شناسنامه 68 برای دیر رفتن به خدمت سربازی (خدایی دروغ انقدر تابلو؟)

آنچه که میگن: دارای کارت پایان خدمت ---- آنچه که هستن: کفیل پدر و مادر

آنچه که میگن: دانشجوی حسابداری ---- آنچه که هستن: ورودی مهر 95

آنچه که میگن: اهل رفیق بازی و دوست دختر نبودن ---- آنچه که هستن: منزوی، گوشه گیر و به دور از هر گونه فعالیت معمول اجتماعی

آنچه که میگن: خوش مشرب و شاد و اجتماعی ---- آنچه که هستن: وجود 10000 شماره از دختر در لیست مخاطبین گوشی


پ.ن: اینا خصوصیات یه نفر نیستن. هر کدوم صاحب خودشو داره!!! 

پ.ن: برادر من! داداش من! آقای عزیز! خودتون یا مادرتون وارونه خودتون رو به مردم جلوه میدید بعد پامیشید میاید خواستگاری می بیند چقدر تابلو هستید خودتون از خودتون خجالت می کشید و مجبور میشید برید. خب آخه چرا؟! خود آزاری دارید مگه؟ بعد من مجبور میشم چه کار کنم؟ عصبانی بشم به بابام بگم جعبه شیرینی تون رو باز نکرده شب جمعه ببره مسجد به نیت امواتتون بین نماز گزارا خیرات کنه.

پ.ن: بعد به من میگن سخت میگیری. من سخت می گیرم؟!



  • ۲۶۶

رفیق شاه

  • ۱۱:۰۸

از سفرنامه ناصرالدین شاه به عتبات. به قلم شخص قبله عالم:

«اعتضاد السطنه از تویسرکان [استان همدان] آمده بود. یعنی شب آمده است به اردو. شب بعد از شام مردانه شد، پیشخدمت ها آمدند. میرزا علی خان، آقا علی، عکاس باشی، علیرضاخان، محمد علی خان، سیاچی، آقا وجیه، یحیی خان، موچول خان [مدیونه هر کی بخنده] بودند. حاجی میرزا علی مقدس هم بود. گفتم: حاجی بیا بنشین. من روزنامه فرنگی می خوانم. یحیی خان ترجمه می کند. گوش کن. آمد نشست. رفت زیر کرسی. لحاف را هم کشید روی بینی خود. به عبارت ترکی گفت: به به عجب شد. خیلی سردم بود. خسته هم بودم. اگر اذن نمی دادند، می خواستم بنشینم. بچه ها آتش بیاورید. کرسی را بهم بزنید. می گفت چرا باید زیر کرسی ننشینم. بخصوص از این طرف، پایین کرسی، جای رذل است. هر کس این سمت کرسی بنشیند. جای رذلی است. موچول خان [نخند!]، یحیی خان، من و سایرین از خنده مردیم. می گفت چرا می خندید. مگر بد است. من زیر کرسی بنشینم. چه عیب دارد. من رفیق شاه هستم. من لله باشی هستم. من مثل گیس سفید هستم. در بچگی شاه فلان جا را می شستم. چرا ننشینم. زیر کرسی. خلاصه این قدر نامربوط گفت، از خنده مردیم. بعد رفت.»


شهریار جاده ها/سفرنامه ناصرالدین شاه به عتبات/ به کوشش: محمدرضا عباسی، پرویز بدیعی/ انتشارات سازمان اسناد ملی ایران / 1372 (خیلی هاتون هنوز به دنیا نیومده بودید!! :) )


پ.ن: واضح و مبرهنه که قسمتای داخل کروشه رو من نوشتم.

پ.ن: قضاوت با خودتون.

پ.ن: مجددا تو روح کسی که به اسم موچول خان بخنده! :)) اسم یه این قشنگی! من خودم می خوام برم بشم زن کوچول خان! :دی

پ.ن: عکاس باشی عین سر جهازی همه جا با ناصر بوده.



  • ۲۰۱

روز کوروش‌مون یا کوروش‌شون؟!

  • ۱۱:۲۹

ای کسانی که انقدررر زحمت می کشید و بار فرهنگی و تاریخی کشور به روی دوش شماست، کلی همت به خرج میدید و یه عالمه جمله نغز و قصار از کوروش کبیر توی تلگرام و اینستاگرام و سایر گرام های کوفت و زهر مار نشر میدید، ای تاریخ دوستان، ای دلیران، ای شیران ایران زمین که انقدر به تاریخ کشور و مملکت علاقه دارید که میریزید توی ماشین های شاسی بلندتان به مقصد پاسارگاد و می زنید و می رقصید و دسته جمعی توی راه می خونید کفتر کاکل به سر های های این خبر از من ببر وای وای، همه شما بیوتیفول ها که اسم آی دی ها و مغازه هاتون رو میذارید ساتراپ*، همه شما خوبا،همه شما تو دلی ها
 سر جدتون میشه شما واسه فرهنگ کشور تلاش نکنید؟! میشه شما بیخیال کوروش و پاسارگاد و سایر ملحقات هخامنشیان بشید؟ میشه شما غصه تاریخ کشور رو نخورید؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟


با اعتراض و خیلی هم بی اعصاب توی اینستاگرامش نوشته:
چرا نمیذارن ملت تولد (!!!!!) اسطورشونو (!!!!!) جشن بگیرن.


*ساتراپ: واژه ای یونانیه به معنی استاندار. به هر بخش و قسمتی که زمان هخامنشیان توسط ساتراپ ها اداره میشد میگفتن ساتراپی شما که نمی دونید معنی کلمه رو و اسم مغازه روسری فروشی رو میذاری ساتراپ (استاندار!) خب یه خرده تلاش کن حداقل فارسیش رو بذار نه یونانیش رو!

  • ۲۰۵

روابط رو حفظ کنید!

  • ۲۳:۵۵
از من به شما نصیحت، روابطتون رو با یه دسته از آدما همیشه حفظ کنید. حتی اگه داشت سیل میومد، قرار بود دنیا به آخر برسه، قرار بود شهاب سنگ بزنه کره زمین رو دو نصف کنه و... شما پا پس نکشید! روابط رو چی؟ حفظ کنید!
و اون دسته چه کسانی هستند؟ کسایی که توی یه سایت خیلی خوب فیلم اشتراک دارن و به صورت رفاقتی پسوردشون رو میدن به شما تا سیر دلتون فیلم دانلود کنید.

الان من یه خبطی کردم، روابط رو حفظ نکردم خودم و خرم دوتایی با هم موندیم تو گِل!

آیا کسی هست که یه سایت خوب برای دانلود فیلم بهم معرفی کنه؟ تر و تمیز و صد البته رایگان! :"

  • ۲۳۴

دانشگاه جزء اجتماع است!!

  • ۱۷:۳۳

خواستگار دیپلمه با 53 متر زبون داشت از خودش و کار و بارش میگفت. من اینم، من اونم، من الم، من بلم و...

پرسید شما تحصیلاتتون چیه؟ گفتیم فوق لیسانس. یه خرده مکث کرد و برای اینکه کم نیاورده باشه گفت: «درسته شما درس خوندی ولی در عوض منم تو اجتماع بودم.»

اصلا یه جوری گفت تو اجتماع بودم انگار که بنده تا الان تو طویله بودم!! :|


  • ۲۶۵

سند کهکشان راه شیری

  • ۲۳:۲۸

- بعضی آدما ساخته شدن واسه آزار دادن خودشون. من و تو از همون قماشیم.

+ چرا این شرایط عوض نمیشه؟

- دست ما نیست. خلقتمون همینه. یه چیزی شبیه صادق هدایت


  • ۱۳۶

مثل سگ

  • ۱۹:۰۰

بعضی وقت ها توی خرت و پرتام دنبال یه فرفره می گردم که مثل فیلم Inception بچرخونم ببینم خوابم یا بیدار. یعنی زندگی انقدر نامرده که این اتفاقات واقعی باشن؟!


بی ربط نوشت: فکر کنم من تنها ایرانی‌ ای باشم که از اون اول که وایبر رو روی گوشیم نصب کردم پاکش که نکردم هیچ، هر بار آپدیتش هم کردم و هنوز استفاده هم ازش می کنم. یکی از صفتای خوبم اینه که وفادارم مثل سگ! :|


  • ۱۷۱

187

  • ۱۸:۰۲

خدایا کاش مثل خودمون حرف می زدی؛


تو برای ما بنده های بدبخت و مفلوک زیادی خدایی!


دهکده

  • ۱۰:۰۵

یکی از فواید اون بازی معرفی کتابی که چند پست پایین تر شاهدش هستید و خیلی ها هم انجامش دادن، این بود که من از همین طریق یه دوست جان پیدا کردم که کتابامو دیده بود و پسندیده بود. بعد دیدیم اِ مسافتامون چقدر به هم نزدیکه. خلاصه یه خروار کتاب من زدم زیر بغلم و یه خروار کتاب ایشون زد زیر بغلش و رفتیم یه جای باصفا نشستیم، کتابا رو مبادله کالا به کالا به صورت امانت کردیم، گفتیم، خندیدیم، تفسیر کردیم و برگشتیم. الان منم و کتابای جدید و حال کردن!

طی تفسیرهای مختلفی که از سوی ما انجام شد به این نتیجه رسیدیم که بلاگستان مثل یه روستا یا دهکده می مونه، همه همو می شناسن!!  یا تو هر وبلاگی بالاخره دو - سه تا لینک آشنا هست. با این تفاسیر وبلاگای ما هم حکم خونه های روستایی رو داره! خلاصه این بار خواستید تشریف بیارید اینجا اولا حواستون به کلون در باشه (خونه من از اون کلونی هاست!)، مواظب باشید دونه مرغ و جوجه هامو لگد نکنید، حواستون به خروس مغرور و خودخواهم باشه. ور پریده قهر کرده رفته بالای پشت بوم! ناهار هم خواستید تشریف داشته باشید خودم نون پختم توی این کاسه گلی ها هم ماست محلی گذاشتم کنارش. همین دیگه! :|


پ.ن: حالا حدس بزنید کدخدا کیه؟ :دی

پ.ن: این دیدار رو باید زودتر می نوشتم اما خب وقت نشد.

پ.ن: همچنان اگه بازی نکردید انجامش بدید.


  • ۱۸۱

شکوفه های باغ زندگی!! :|

  • ۲۳:۳۲

به یاد دوران دانشجویی بساط جمع کردیم و خوشحال و شاد و خندان، چون نوگل درخشان (!) رفتیم دانشگاه سابق! اما کاش نمی رفتیم. با تمام احساسات چندین و چند سالم بازی شد.

پلاکارد زدن به این هوااا مبنی بر برگزاری جلسه اولیا مربیان!

دانشکده علوم انسانی ِ جان، عزیز دلمون، چشم و چراغ دانشگاه رو ورداشته بودن عین دیوارای مدرسه دو تا رنگ زده بودن به صورت اریب و روش از این جمله های تعلیم و تعلم عبادت است و... نوشته بودن. چند تا افکت خز هم پاشونده بودن روش به خیال خودشون خوشگل شده.

شهدا روی سر ما، شهدا سرور ما، اصلا مرد مثل اونا دیگه پیدا نمیشه اما آخه این دلیل میشه چند تا سنگر درست کنن جلوی در ورودی دانشکده؟ تازه وقتی هم میری تو سرت بخوره به این پلاکا که آویزونه؟ مگه جا قحطه؟ واقعا نمیشه جور دیگه مقامشون رو پاس داشت؟!

کو کانون فیلم؟ کو کانون عکس؟ کو انجمن موسیقی؟ کو کانون تئاتر؟ کو انجمنای علمی؟ همه یکی پس از دیگری منهدم!

کتابخونه هم راه مون ندادن و با تیپا پرتمون کردن بیرون!

سلف جاش با نماز خونه عوض شده بود، از ساختمون آموزش بوی الکل میومد چون دانشکده کشاورزی رو چپونده بودن اونجا.

به مکالمات دانشجوها که گوش میکردی یه دختری داشت با حالت جیغ گونه ای به دوستاش می گفت واااای بچه هااا من وقتی فهمیدم احسان خواجه امیری زن داره کلی گریه کردم! :|

هی می رفتیم و هی افسوس می خوردیم. خلاصه که دیگه ادامه ندادم، ناامیدانه برگشتم. با خودم فکر می کردم واقعا خدا رو شکر قبلا از اینکه دانشگاه رو تبدیل کنن به مهد کودک از اونجا اومدم بیرون.


  • ۳۱۱

31 شهریوری که آدم شد

  • ۱۹:۵۱

یکی از منفورترین روزا تو تقویم ایرانی ها 31 شهریوره. من که به شخصه هیچ وقت از اینکه فرداش می خوام برم مدرسه یا دانشگاه سراغ درس و مخش (!) خوشحالم نبودم و همیشه صبح اول مهر به سان موجودی بودم که انگار می خوان ببرنش اردوگاه کار اجباری! اما از نفرت انگیزترین 31 های شهریور زندگیم مربوط میشه به سال 91. تیر 90 بلافاصله بعد از امتحان های کارشناسی و انداختن عکسای آبدوغ خیاریِ فارغ التحصیلی (که الان یکیش رو میزمه و طوری اون مدرک نمادین رو گرفتم دستم که انگار مملکت هم منتظر منه مدرکمو بگیرم و برم مشکلات رو حل کنم!) با دو تا از دوستای صمیمیم نشستیم خوندن برای ارشد. تمام تابستون و پاییز و زمستون تا روز کنکور خودمون رو با درس خفه کردیم. بهمن رفتیم کنکور دادیم. خرداد نتیجه ها اومد و اون دو تا رتبه هاشون خوب شد اما من به معنای واقعی کلمه گند زدم. با این حال انتخاب رشته کردیم و جواب نهایی که شهریور اومد اون دو تا تهران و اصفهان قبول شدند و من هیچ جا. حتی دارقوزآباد و چلغوزآباد هم منو نمی خواستن. بدترین قسمتش اینجا بود که 31 شهریور 91 که مصادف بود با جمعه، اون دوتا داشتن چمدون به دست راهی شهرای دانشگاهیشون می شدن و من میرفتم که اونا رو بدرقه کنم. خورشید جمعه در حال غروب بود، باد  می وزید و برگای زود زرد شده درختان پاییزی رو تکون میداد و پیرمردی زحمتکش داشت توی پیاده رو میرفت، ما بقی جزوه های کنکور رو گرفته بودم توی بغلم، آه می کشیدم و رفتن اون دوتا رو تماشا می کردم. یعنی حاضرم زیر شهاب بارون سنگای آسمونی بمیرم اما اون لحظه ترحم بر انگیز و حال به هم زن هیچ وقت تکرار نشه. 

حالا مهر امسال اولین سالیه که هیچ نوع درسی و هیچ نوع دغدغه درسی ای ندارم. الان در حد فتح قلعه باستیل از این موضوع خوشحالم. گذشت اما اولین 31 شهریوری بود که میشد گفت دوسش داشتم.

  • ۲۴۸

ثروت کاغذی

  • ۱۷:۴۷
یه مدت بین بلاگرها مد بود که هر از چند گاهی وسایل و بساطشون رو بریزن وسط و ازش عکس بگیرن و بازی راه بندازن و همدیگه رو دعوت کنن. از دل و روده کیف گرفته تا کفش و بساط. اولاش جالب بود. اینستاگرام همه گیر نبود و از این وبلاگ به اون وبلاگ حال میداد. رفته رفته تبدیل شد به عکس از لاک و لوازم آرایش و ماگ و خلاصه هر چیز دیگه ای که خودم شخصا مخالف درجه یک این تیپ عکسا بودم. توی بلاگفا زد و یکی کودتا کرد و گفت بسه این عکسا. ملت بیاید از کتابخونه های شخصی تون عکس بذارید. ایده خوب بود. می تونست خیلی کمک کنه به اینکه سلیقه کتابخونی همو بفهمیم اما خب تو خیلی از عکسا عنوان کتاب ها مشخص نبود.
چند روز پیش دیدم دوستان از جناب هولدن کالفیلد خواسته بودن از کتابخونه شخصیش عکس بذاره یاد اون موقع افتادم. با خودم گفتم چه خوب میشه اگه بچه های بَیان هم این بازی رو انجام بدن با تاکید بر اینکه اسم کتاب هاشون مشخص باشه. دیگه با آقای کالفیلد مشورت کردیم و بنا شد من شروع کنم ایشون هم معرفی کنه.

 این کتابخونه من:







ماه نامه های همشهری داستان رو که تا وقتی سردبیرش نفیسه مرشد زاده بود می خوندم و خیلی وقته که به نظرم از اوج اومده پایین و دیگه دنبال نمی کنم. سمت چپی ها هم ادبیاتن و فرهنگای لغتن. از بین شاعرای کلاسیک از همه بیشتر هم با عطار حال می کنم. :)



اینجا قراره کتابایی باشه که سبک نوشتار نویسنده هاشون رو دوست دارم. اما سلیقه کتابخونی من به هیچ وجه من الوجوه به اینا ختم نمیشه و هر کس غیر این گفته شایعه کرده! به خاطر اینکه بیشتر کتابهای خیلی خوبی که خوندم اینجا نیست و مصادف بوده با ایام کمبود بودجه و من مجبور بودم یا امانت بگیرم یا نسخه الکترونیکش رو پیدا کنم. بعدا در ادامه از نویسنده های محبوبم میگم.




کتابای تاریخی عزیزی که محدود نشدن به درس و دانشگاه و نفرستادمشون تو انباری. اینا جزو محبوبای من شدن و از جلدشون مشخصه چند بار به امانت رفتن!  (کتاب دومی از سمت چپ یه کتاب جغرافیای تاریخیه. به نویسندگی گای لسترینج. به نظرم از کاملترین کتاباست در مورد تاریخ شهرها و البته شیرین.)



سمت چپ کتابای باستان شناسی رو میبینید. سمت راست هم کتابای مذهبی. من قرآن رو به اون شکلی که همه می خونن نمی خونم. ترجمه تنها جواب سوالامو نمیداد. یه مدته دارم تفیسرشو می خونم تا حدودی خوبه. نکته هاش رو هم تو دفتر کنار قرآن می نویسم. که البته تفسیرش یه نرم افزاره.
اون کتاب جلد طوسی هم که نوشتش محو شده یه کتاب خیلی قدیمی در مورد اهل حقی هاست به اسم آثار الحق.



یه سری کتابا هم هستن که چون نایاب بودن یا خیلی قدیمی، مجبور شدم کپی بگیرم و اینجا بذارم. بیشتر کتابای تاریخی یا سالنامه های خیلی قدیمی هستن. و اینکه عاشق کتابای خیلی قدیمیم.





مدتیه که این عکس بک گراندمه. اینا همون نویسنده هان که نوشته هاشون رو خیلی دوست دارم و اغلب نوشته هاشونو خوندم. اگه نمی شناسیدشون، که صد درصد بهتر از من می دونید معرفی می کنم. از راست:
یوستین گردر (نروژی)
هاینریش بل (آلمانی)
جی دی سلینجر (آمریکایی)
هاروکی موراکامی (ژاپنی)
زویا پیرزاد (ارمنی)
خالد حسینی (افغانی الاصل)
اوریانا فالاچی (ایتالیایی)
عباس معروفی (ایرانی :دی)
آنا گاوالدا (فرانسوی)

پ.ن: تو کتاب امانت دادن خیلی طفلکی ام. خیلی از کتابام که کم هم نیستن هنوزم برنگشتن دستم. یا اگه برگشتن خیلی داغون برگشتن. مورد داشتیم طرف شکست عشقی خورده کتاب منو پر کرده قلب تیر خورده :|

پ.ن: خیلی خوشحالم با همین بک گراند خیلی ها کنجکاو شدن و علاقه مند شدن به خوندن.

لطفا لطفا لطفا بازی کنید و ما رو هم خبر کنید تا بیایم یاد بگیریم و بیشتر و بیشتر بخونیم و بدونیم.

و در آخر تشکر از آقای کالفیلد

  • ۷۳۴
Designed By Erfan Powered by Bayan