بهشت به روایت اردیبهشت

  • ۲۲:۴۹

این موقع های اردیبهشت یه جورای خاصیه. آدم یاد دوران تحصیلش تو شهر غریب میفته که هوا هی ملس و ملس تر میشد و ما هم به هر چیزی چنگ می زدیم که بزنیم بیرون تا ته خوابگاه از شدت تنهایی و دل گرفتگی نپوسیم. یا کاسه کوزه جمع می کردیم بریم پشت دانشکده کشاورزی که من نمی دونم رودخونه اون پشت چه کار می کرد اصلا؟، برای ناهار اولویه بخوریم یا می نداختیم رو کولمون می رفتیم گنج نامه بساط جوجه علم می کردیم. توی راه هم موقع رد شدن از عرض جاده حواست به ماشین هایی که با سرعت رد میشن نباشه و عزرائیل در دو قدمیت برات بوس پرت کنه! همه ماتشون ببره و یکی از بچه ها داد بزنه براش آب بیارید و تا بطری آب معدنی رو دست به دست کنن تا بهت برسه ببینی دوستان نمکدون تا آخرین قطره اش رو وسط راه خوردن و بعدش دارن به قیافه ات می خندن! :|

یا سُر بخوریم بریم تاریک دره که فقط به صدای سکوت گوش بدیم. با بچه ها بطری‌ بازی کنیم و وقتی پسرای لوس و نمکدون (!) گیر بدن اگه تو جزیره آدم خوارا مجبور بودی برای حفظ جونت با یکی از ماها ازدواج کنی کدوممون رو انتخاب می کردی؟، جواب بدی: همون ترجیح میدم خودمو بندازم جلوی آدم خوارا! :|

اردیبهشت حتی وسط کلی کار درسی عقب مونده به خاطر خوب بودن هوا به بهونه خرید خرت و پرت های یخچال، بپریم سبزه میدون تا گوش مون از صدای فروشنده ها پر بشه:

جان منی بادمجان!

ننه ات بمیره گوجه!

خاک تو سرت توت فرنگی!  :|

گاهی هم دو تا پیراشکی حلقه ای شکلاتی می خریدیم و با هم اتاقیم می رفتیم می نشستیم درست توی شلوغ ترین میدون شهر و تا تاریک شدن هوا به مسخره ترین آهنگ زندگی مون گوش می دادیم.

اردیبهشت ساکم رو می گرفتم دستم تا تنهایی بدون خبر به هیچ کسی برم شهر دوستم و در کنار چایی تمشک ها و گوجه سبزا و پیتزاها و استانبولی هایی که کنار هم می خوردیم دو ساعت هم تو بغلش زار بزنم بعد که میدیدم آرامش برگشته باز بخندیم. از اون خنده هایی که کش میان و شیرینیش تا اردیبهشت سال بعد می مونه.


  • ۸۳

منو دریاب!

  • ۱۰:۵۱

یه ویروس جدیدی هم اومده که اسمش هست «هیچ یادت میاد یه وبلاگ بدبختی هم داری؟». من این ویروس رو گرفتم.

شما هم ایشالا انقدر اتفاقات خوب و خوش تو زندگی هاتون پیش بیاد، انقدر از خوشبختی سرتون شلوغ بشه که وقت نکنید بیاید آپ کنید!! یعنی چی؟ اومدم می بینم این همه وبلاگ و پست نخونده دارم. ایش :|

  • ۱۵۲

218

  • ۰۰:۱۳

- به خدا تو اولینم بودی.

- تو هم مثل فیلمای تیریپ روشنفکری، پایانْ باز بودی! آخرینت نبودم!


*


یه دلیل بیارید که بی دلیل پدرتون رو عاشق باشید:

وقتی اسمس هاشو (آره بابای من هنوز اسمس میده) با کلمه بابایی شروع می کنه.

  • ۳۱۵

نـ ِ هستم.

  • ۰۰:۴۱

خیلی ضایع‌ست که یه بچه دو ساله نتونه بگه ندا اما بتونه بگه میمون! عمه رو هم خیلی سلیس تلفظ می کنه. منم گفتم بهش سلام برسونه! :|

چند سال پیش هم که برادر دوستم سه سالش بود تمام کلمات رو به راحتی می گفت. همه کلمات که میگم در حد «هخامنشیان»، «اسپارتاکوس»، «لامبورگینی» و... بود. وقتی می گفتم بگو ندا با یه زوری می گفت مداد و من تا آخر مداد موندم.

سوال: آیا حروفی ساده تر و راحت تر از نون، دال و الف در زبان فارسی وجود داره؟

  • ۳۸۹

30 اسفندی که امروز باشه.

  • ۱۱:۲۰

خب تقریبا سه ساعت دیگه بیشتر به سال تحویل نمونده، دیگه فکر کنم من آخرین نفر باشم که دارم توی این سال پست می ذارم. در این حده که حس می کنم آقای بیان عین غازقولنج وایساده بالای سرم داره میگه جمع کن می خوایم ببندیم بریم. :|

به رسم چهار سال پیش که اومدم تو وبلاگم گفتم من 30 اسفند می خوام پست بذارم ببینم چه جوریه، باز امسال هم جهت عقده ای نشدن اومدم 30 اسفند پست بذارم ببینم چه جوریه. مطمئن باشید 4 سال بعد و 8 سال بعد و 12 سال بعد هم از من شاهد چنین پستی خواهید بود. چرا که اعتقاد دارم هر انسانی رسالت داره یه سنت احمقانه تحویل جامعه بده و بعد بمیره. تا بوده هم همین بوده.

خوشحالم که هنوز روز و روزگار حال و هوای اسفند داره، هنوز داره بارون میاد، هنوز دنیا یه حجم خاکستریه که جوونه های سبز زیر روکشش کز کردن و هر آن می خوان بپرن بیرون، هنوز ذوق چیدن سفره هفت سین توی بشقابای رنگی هست حتی اگه تمام خانواده با زبان ملامت بگن این چه سفره ایه آخه؟ (بعدا عکسش رو می ذارم تو اینستام و شما هم تایید خواهید کرد که من توی انتخاباتم موفق عمل کردم!)

سال 95 چونان سال 94 داشت جفتک چارطاق مینداخت و لحظات خوشمون رو می گرفت زیر سُم وامونده اش که دیگه خودمون افسارش رو کشیدیم و میشه گفت هر چقدر بهار و تابستون و پاییزش چیز زدن به حال ما اما زمستونش از اون مدل های لپ کشیدنی و ماچ کردنی بود و بسیارتا خوشحالیم که یه روز از بقیه سال ها بیشتره.

در واقع اگه 95 رو دوست نداشتید میشه تموم شدنش رو جشن بگیرید اگه خوب بوده همین فرمون رو بگیرید و برید. در واقع هیچ رقم نق زدنی رو پذیرا نیستیم. برید خدا رو شکر کنید و از تعطیلات استفاده کنید. برای من که از این خبرای تعطیلی نیست. از اونجایی که من وقت ندارم، قربون دستتاتون وسطش چند تا فحش هم نثار هر چی اردوی نوروزی و اردوی کنکوری و فرصت مطالعات در نوروز و غیره و ذلک کنید که قراره تعطیلاتم دوم فروردین تموم بشه. :|

پ.ن: هر چند خیلی هول و داغون ولی سعی کردم پیشنهاد جولیک تو این پست بگنجه. معلوم بود؟

پ.ن: سال نو مبارک و این صحبتا. من برم اتاقم رو جارو بکشم :|

  • ۴۱۷

از منم بگیر

  • ۲۲:۳۹

قرار بود بریم یه منطقه روستایی از یه گیوه دوز مصاحبه بگیریم. (گیوه که می دونید چیه؟) در به در به دنبال یه آقایی بودیم و از کل آدرس بهمون گفته بودن منطقه فلان، نونوایی سنگکی! یعنی مثلا فکر کنید بهتون بگن تهران، نون لواشی! همینقدر گم و مبهم! گشتیم و جوریدیم تا پیرمرد گیوه دوز زحمتکش رو پیدا کردیم. با لباسای سنتی و روستایی و فوق العاده سرزنده. شروع کردیم ازش مصاحبه گرفتن. با اعتماد به نفس هی گفت و گفت. بعد اضافه کرد من کارمند هم دارم! بیاید بریم نشون بدم. ما هم از خدا خواسته گفتیم بریم حاج آقا. رفتیم توی یه کارگاهی دیدیدم 4، 5 تا پیرمرد دقیقا عین خودش نشستن دارن گیوه می دوزن. خیلی با نمک. در ِ گوش همکارم گفتم خدا کنه بذارن ازشون فیلم و عکس بگیریم. 5،6 تا هم بگیریم حله. خلاصه دوربینا رو درآوردیم که مشغول بشیم.

اجازه دادن؟ اصلا عجیب سر فیلم و عکس با هم دعوا می کردن!! :| هی میگفتن خانوم از من بگیر! یکی شون که پالتوی منو می کشید میگفت از منم بگیر! میگفتن چرا از اون گرفتی از من نگرفتی! یکی دیگه شون میگفت اگه راست میگی نشون بده که ازم گرفتی! نشونش می دادم میگفت نه. سرم پایینه دوباره بگیر! اصلا کچلمون کردنا. دیگه مگه میذاشتن برگردیم؟ به زور از دستشون راحت شدیم! :| :)

حالا ما دیدیم و عکس گرفتیم. شما هم ببینید. از پخش شدن عکساشون در فضای مجازی رضایت داشتن هیییییچ، مراتب قدردانی و کمال مسرت رو دارن از اینکه عکساشون بچرخه. آقا دست به دست کنید بره! با خانواده نگاه کنید. بذارید بک گراند گوشی ها و لپ تاپ هاتون. هر جا رفتید حتما یه نسخه اش رو به بغل دستی تون نشون بدید. کوتاهی نکنید! ببینم چه می کنید. دیگه نگم. دیگه سفارش نکنم. فردا تلگرامم رو باز کردم ببینم همه عکس پروفایلاشون شده این پیرمردان زحمت کش!


پیرمرد مورد مصاحبه ما آقای سمت راستی ست. به کارگاه محقرش نگاه نکنید. گیوه هاش رو صادر می کنه به آمریکا، آلمان، اتریش، کشورهای حوزه خلیج فارس و... . از یونسکو هم دو تا نشان داره. همیشه خدا هم از این کشور به اون کشور دعوتش می کنن و نمایشگاه داره.


فکر کنم 70 درصد عکسای لپ تاپم شده عکسای این آقا! :)) خدایی نگاه کنید چقدر قیافه اش بامزه ست. فلیم برداری می کردم بعد ایشون هم همینجوری نگاه می کرد به من که کی لنز رو میگیرم روش. به محض اینکه می دید دارم ازش فیلم می گیرم شروع می کرد به کار کردن! :))





گیوه ایرانی


  • ۴۶۴

چالش زبان مادری

  • ۰۰:۰۵

به پیشنهاد آقاگل گفتیم تو چالش زبان مادری شرکت کنیم. یه حکایت از سعدی رو گذاشته و ازمون خواسته با زبونا و لهجه های محلی خودمون بخونیمش. کلا تو اراک کمتر کسی با لهجه حرف میزنه و بیشتر برامون شده جنبه سرگرمی ولی خب حیفه از بین بره. من که شخصا تو این مقوله کمیتم لنگ میزنه به هر روی تلاش کردم حکایت رو به لهجه اراکی برگردونم قطعا حرفه ای نیست و می دونم پر از اشکاله ولی خب یه شَمایی به آدم میده. (اراکی ها ببخشن)







کلمات و ترکیبات تازه:
پا پتی: پا برهنه
ای خونَش: وقتی تعجب می کنن میگن. یه چیزی مثل یا حضرت عباس :)
چینی: همچین
تِرِنگ: محکم
بااااعّ: یه لغت پر کاربرد تعجب اراکی!
جز جیگر بزنی: جیگرت زخم بشه
هشتن: گذاشتن
چی شی؟: چی؟
بَپّا: نگاه کن
دیه: دیگه
ملوچ: گنجشک
می یَله: می ذاره


  • ۶۰۸

در آموزشگاه کنکور چه می گذرد؟

  • ۲۳:۵۳
تا حالا اینجا نگفتم ولی مدتیه که دارم توی یه آموزشگاه کنکور کار می کنم. از این کارای اداری و مشاوره و تنظیم کلاس و گردوندن پانسیون مطالعاتی و این چیزا. شغلی که عاشقانه دوستش دارم قطعا نیست، تخصصی که دارم هم این نیست هر چند به موازاتش دارم واسه اونم می دوئم و امیدوارم نتیجه بگیرم؛ اما حاشیه های کارمو دوست دارم. سر و کله زدن با بچه هایی که 10- 9 سال از خودت کوچیکترن یه موقع هایی بامزه ست.
بزرگتراشون (بیشتر پیش دانشگاهی ها) احساس بزرگی می کنن گاهی بر نمی تابن یکی با سن و سال من بهشون امر و نهی کنه. کوچیکترا (دوم دبیرستانی های سابق و دهمی های جدید) هم به سبک مدرسه واسه خطاب قرار دادن خانوم خانوم از زبونشون نمیفته!

اینا بعضی از اتفاقات این روزای منه:
- یکی از اساتید کلاسش کنسل شده بود و من باید زنگ می زدم به بچه های کلاس و اطلاع می دادم که اون روز نیان. پیش دانشگاهی بودن و 10-12  تا پسر شر و شیطون که دو تا دختر هم تو کلاسشون بود. زنگ زدم به یکی از پسرا و ازش خواستم اسم چند تا از هم کلاسی هاشو هم بگه تا به اونا هم زنگ بزنم. فقط اسم دو نفر دیگه رو می دونست. زنگ زدم به یکی از دخترا ازش همین سوالو  پرسیدم. ابتدا با نام و یاد خدا شروع کرد و دونه دونه پسرا رو نام برد. مجید مجیدی، وحید وحیدی، حمید حمیدی، سعید سعیدی، وحید وحیدی، رحیم رحیمی، کریم کریمی، (کریم؟ کدوم کریم؟) لطف الله لطفی، کرم الله کرمی، عزت الله عزتی و... یعنی آمار بیست!
زنگ زدم یکی دیگه از پسرا که ایشونم فقط اسم اون دوتا دختر کلاسشون رو می دونست!
 
- نشسته بودم و سرم به نوشتن گرم بود که یکی از استادا اومد بهم گفت پس تو چرا اینجایی؟ گفتم کجا باشم؟ گفت دانشگاه دیگه. پرسیدم دانشگاه؟ گفت آره دیگه پارسال کنکور داشتی و قبول شدی. اما اصلا نمی بینم بری دانشگاه. کلا منو با یکی از بچه های کنکوری اشتباه گرفته بود! براش توضیح دادیم از اشتباه رهانیده شد.
یه بار هم داشتم با یکی از همکارا حرف می زدم مادر یکی از بچه ها اونجا نشسته بود منتظر دخترش. یه دفعه به من گفت شما هم منتظر دخترتی؟ گفتم دخترم؟ نه خانوم.
کلا ما نفهمیدم خوب موندیم و سنمون 9- 10 سال کمتر میزنه یا انقدر پیر و فرتوت شدیم که بهمون می خوره دختر کلاس دهمی داشته باشیم.

- یکی از پسرا اومده بود در مورد کلاسا سوال می کرد. پرسید فلان کلاس تشکیل میشه؟ گفتم نه به حد نصاب نرسید. گفت برای دخترا چی؟ گفتم اونم تشکیل نمیشه. گفت ما مشکلی نداریم با دخترا با هم کلاس رو تشکیل بدیم هااا (خب قاعدتا فقط عمه من با کلاس مختلط مشکل داره :) )

- یه بار یه خانومی از در آموزشگاه اومد تو پرسید آموزشگاه اینجاست؟ گفتم بله. گفت مسئول ابرو بالاست یا پایین؟ (با آموزشگاه آرایش اشتباه گرفته بود!) گفتم برو جانم، برو تابلو به اون گندگی رو ببین. روی در ورودی هم اسامی قبول شدگان رو زدیم. غلط نکنم فکر کرده بود تخصص آرایشگراست. مثلا  عبارت شهین شهینی / دانشگاه شریف رو فکر کرده بود طرف مدرک کوتاهی مو رو از شریف گرفته!

پ.ن: خلاصه انقدر که واسه کنکور اینا نگرانم واسه کنکور خودم نبودم!

  • ۵۰۸

مهمون نوازی

  • ۲۳:۳۸
انقدر سیستم توزیع مدال توی ایران رشک برانگیزه که من فکر کنم چند سال بعد برای کشورای دیگه الگو بشیم. اونجوری که دوستان مدال کشتی گیرا رو اهدا می کردن، شک ندارم الان چند تا از مدالای قهرمانی رو اشتباهی دادن به آمریکایی ها و رفته. فردا که اعضای تیم آمریکا ساکاشونو باز کنن و طلاها رو ببینن آنچنان اشک تو چشاشون حلقه می زنه و ایمانشون به مهمون نوازی ما ایرانی ها دو چندان میشه که خودشون خودکار در حمایت از ما جلوی ترامپ وایمیسن!

شما این همه آینده نگری و تدبیر و رو کجا دیده بودید آخه؟!

  • ۵۰۹

حالا حتما باید واسه یه اپسیلون پست عنوان بذاریم؟!

  • ۲۳:۳۱

این حرفا رو ول کنید؛ تقویم 96 رو بچسبید که تعطیلی نداره


#پدیده_ای_بودی_که_قدر_ندونستیم_محمود

  • ۵۱۹

خونسرد باشید و شیشه ها رو واسه عید پاک کنید!

  • ۰۰:۰۰
1- «عدالت» به قدری داره بیداد می کنه تو زندگی مون، به قدری داره جولون می ده تو روزگارمون که حتی حتی حتی تو مسائل خاک تو سری هم دیده میشه. یه عده از دوستان عزیز هم هستن که حتی وقتی می خواد خاک تو سرمون بشه خاکشون از ما بهتره، مرغوب تره، کلاسش بالاتره. خاک ما از این خاک بیخودا و خاک مرده هاست؛ مال اونا از این خاکای غنی شده و حاصلخیز! اصلا انقدر همه چیز خوبه.
یه وقت فکر نکنید با رزومه پژوهشی و مدرک مرتبط و 6 ماه عین اسب دوندگی ما رو نمی خوان ها؟!
یه وقت فکر نکنید یه نفر با یه نامه (!) و یه لیسانس غیر مرتبط اومده مشغول بشه ها؟! هیییچ هییییچ

2- یه شعاری شنیده بودم توی اعتراضات کارگری اخیر که با وجود تکرار بسیار هر چقدر به مغزم فشار میاوردم آهنگش تو ذهنم نمی موند و به آلزایمر بودن خود ایمان آوردم.
یه وقت فکر نکنید می خواستم بگم کارگرا دارن اعتراض می کنن ها؟
یه وقت فکر نکنید می خواستم بگم 6 ماه حقوق نگرفتن ها؟
یه وقت فکر نکنید تو رسانه ها هیچ پخش نشد ها؟
من فقط و فقط می خواستم بگم آلزایمر گرفتم!! اصلا خنگ شدم آهنگش تو ذهنم نمی می مونه!!

3- انقدر این روزا سرم شلوغه و چیزای عجیب می بینم و می شنوم که خدا بگه بس. یعنی هر روزش یه برنامه خارق العاده داریم. صبح عمودی از منزل خارج میشم، شب افقی بر می گردم. ان شاءالله، به یاری ایزد منان، به لطف خداوند عزوجل، به حق پروردگار عرش مُعَلی (!) میام به امور وبلاگی یه سر و سامونی میدم. تازه اومدم می بینم قرار وبلاگی هم رفته شده و من هنوز یا دارم با دانش آموز خنگ سر و کله می زنم یا باید بزنم تو گوش مصاحبه و این کوفتا. :(((
 
پ.ن: عنوان؟ نصیحته. بهش عمل کنید!
  • ۴۹۱

من و حافظه ام

  • ۱۹:۳۷

یکی از دوستام پدر و مادرش به رحمت خدا رفتن واسه همین با مادر بزرگش زندگی می کنه و وابستگی عجیبی بهش داره. وقتی پایان نامه اش تموم شد تقدیمش کرد به مادر بزرگش و توی صفحه تقدیمات نوشت تقدیم به مادرجون مهربونم. به خودش هم گفته بود مادرجون پایان ناممو تقدیم کردم به شما. اونم شاکی که چرا این کار رو کردی؟ کاش منو نمی گفتی! دوستم تعجب کرده بود و پرسیده بود اشکالش چیه؟ اونم گفته بود حالا من بیام دانشگاتون چی بگم؟! من که بلد نیستم مادر! :))) اصلا عجیب بامزه ست این زن.

مخلص کلوم امروز دیدم دوستم پروفایلش رو سیاه کرده اصلا قلبم وایساد. گفتم برای مادر جون یه اتفاقی افتاده. بعد من کلا حافظه ام در حد پوشال برنجه! اصلا یاد پلاسکو نبودم و یه خرده با دوستم احوال پرسی کردم فهمیدم خدا رو شکر اتفاقی واسه مادر جون نیفتاده و این سیاهیه مال پلاسکوست.

آقا تو رو خدا تو عزای عمومی پروفایلاتون رو کاملا سیاه نکنید یه نشونه ای چیزی بذارید آدم بفهمه برای چیه. شاید یکی مثل من درگیر بود با حافظه اش! 

  • ۴۴۶

زُل زدگان

  • ۲۱:۵۸

مجری شبکه خبر از امدادگر حادثه پلاسکو می پرسه: جمعیتی که پشت سر شما هستن امدادگرن؟ جمعیت ِ پشت ِ سر هم همه زل زدن به دوربین! امدادگر میگه نه متاسفانه فقط ازدحام جمعیته. جمعیت همچنان زل زدن به دوربین. مجری شبکه خبر میگه توصیه تون به مردم چیه؟ جمعیت همونطوری زل زدن به دوربین. امدادگر میگه تقاضای من و همکارانم فقط اینه که محل حادثه رو خلوت کنن. خواهش می کنم صحنه رو ترک کنن. شاید باورتون نشه مردم همچنان زل زدن به دوربین!


خدایا کِی می خواد شعور بعضی ها رشد کنه؟


  • ۳۲۹

از سالی که اولین انتخابم رو کردم.

  • ۱۱:۵۲

سال 84 بود. اون سال انتخابات ریاست جمهوری بود و سن رای دادن از 15 سالگی حساب میشد. منم رای اولی بودم و تازه اول راه. حتما یادتون میاد که تعداد کاندیدای انتخابات تقریبا زیاد بودن و رای گیری کشیده شد به مرحله دوم بین احمدی نژاد و رفسنجانی. حالا بماند مرحله اول به کی رای دادم که به ضرس قاطع اون شخص آقای احمدی نژاد نبودن ولی توی مرحله دوم یادمه خیلی بحث بود که به کی رای بدیم. کل خانواده و خاندان ما به جز شوهر خالم عزمشون رو جزم کرده بودن که به احمدی نژاد رای بدن. خیلی امید بسته بودن و می گفتن اگه رای بیاره خیلی کارا می کنه و از این حرفا، اما من و دخترخالم یواشکی خودمون رفتیم دنبال اینکه به کی رای بدیم. کلی تحقیق کردیم و تصمیم گرفتیم به رفسنجانی رای بدیم. شب رای گیری همه فامیل خونه ما جمع بودن و بحث حسابی سیاسی بود و همه هم از دم به جز همون شوهر خالم به احمدی نژاد رای داده بودن. من و دختر خالم هم از ترس مواخذه صداشو درنیاوردیم و وانمود کردیم به احمدی نژاد رای دادیم. اون سال ها گذشت و گذشت و گذشت و ما رازمون رو لو ندادیم و البته با مواضع سیاسی آدما بیشتر و بیشتر و بیشترتر (!) آشنا شدیم تا رسیدیم به پریشب که گفتن آقای رفسنجانی فوت کرده. اصلا همه شوک شدیم. من هنوزم باورم نشده مرگ این آدم رو. خیلی ناگهانی و خیلی سریع. دیشب به خانوادم ماجرای اون سال رو گفتم. انگار که مثلا یه افتخاری باشه با غرور گفتم. حالا دیگه از مواخذه شدن نمی ترسیدم.

پ.ن: من واقعا از فوتشون ناراحت شدم. خیلی زیاد.

پ.ن: هنوز فکر می کنم اون سال دو تا افتخار برام داشت 1) با علم به آقای رفسنجانی رای دادم 2) به آقای احمدی نژاد رای ندادم! نه اون سال نه سال دیگه ای


  • ۳۰۰

اون روباهیم که دیگه نمی‌تونی اهلیش کنی

  • ۱۴:۱۳

من از همان‌هایی هستم که ساعت‌ها و روزها چشم می‌دوزند به آسمان تا باران ببارد و برای روز بارانیشان صد تا ایده دارند و صد تا کار ردیف می‌کنند... با خودم می‌گویم اگر باران ببارد آن خیابان را زیر باران بدون چتر می دوم، اگر باران ببارد یک ساعت تمام زیرش می‌ایستم تا از گیس‌هایم آب بچکد، اگر ببارد قول می‌دهم به چترم نگاه نکنم، اگر ببارد حتی از پشت پنجره هم که شده آنقدر نگاهش می‌کنم تا چشمهایم سنگین شود، می‌گویم و می‌گویم و اگر و اگر برای خودم می‌بافم. اما وقتی بارید عین ارواح سرگردان می‌خزم زیر پتو و آنقدر صبر می‌کنم  و توی دلم می‌گویم بند بیا، تا باران بند بیاید!

می‌گویند صبر کن! می‌گویند برای پیش آمدهای خوب صبر کن. تو هم صبر می‌کنی. قبل از خواب یادت می‌‌افتد که صبر کنی. موقع درس خواندن وقتی حواست پرت می‌شود یادت می‌افتد که صبر کنی. موقعی که داری کره صبحانه را روی نان می‌مالی، موقعی که داری پولت را می‌شمری تا به راننده تاکسی بدهی، موقعی که حواست به حشره‌ای پرت می‌شود که از درخت دارد بالا می‌رود، موقعی که استاد دارد اسلایدها را عوض می‌کند، موقعی که مادرت دارد مایع ظرف شویی را روی اسکاچ می‌ریزد، موقعی که زنگ آیفون را اشتباهی می‌زنند هم فراموش نمی‌کنی که صبر کنی! آنقدر صبر می‌کنی و صبرت را پشت زمینه رویایت می‌کنی که می‌شود عادت هر روزه‌ات. صبر می‌شود عادت هر لحظه‌ات. انگار که دستت را گرفته باشند و کشیده‌ات باشند به غاری تاریک و خواسته باشند که زندگی کنی؛ اما وقتی روزی می‌رسد که قرار است رویایت واقعی شود، روزی می‌رسد که دیگر قرار نیست صبر کنی و دستت را می‌گیرند و از غار بیرونت می‌آورند، همین که اولین نور می‌خورد توی صورتت دلت می‌خواهد جیغ بکشی و برگردی توی همان غار تاریک. دلت می‌خواهد بروی بخزی زیر پتو و هی توی دلت بگویی بند بیا. بند بیا. بند بیا. دلت می‌خواهد برگردی به روال گذشته‌ای که یک عمر به تو گفته بودند با آن خو بگیر.

به جایی رسیده‌ام که دوست دارم بگویم من خو گرفته‌ام با این منطق. من دیگر دلم می‌خواهد با همین صبر زندگی کنم. با همین سر کنم. نه می‌خواهم کسی مرا اهلی کند نه می‌خواهم کسی را اهلی کنم. من همچنان منتظر باران می‌مانم، وقتی هم بارید باز هم گلوله می‌شوم زیر پتو. من برای بیرون رفتن از این غار صبر می‌کنم اما از آن بیرون نمی آیم. نه نور. نه باران. نه آن رویاهای رنگارنگ.



پ.ن: این متن رو دی 93 نوشته بودم. الان که یادداشت های قدیم رو نگاه می کنم می بینم اون موقع ها حرفام رو چقدر با عذاب می نوشتم و الان چقدر بدون عذابم. اون موقع ها چقدر سخت می گرفتم و الان چقدر می خندم.

پ.ن 2: یه موقع از زندیگت به یه جایی می رسی که دست می بری به کوله ات و هر چقدر تجربه داری می گیری کف دستت و عین نقل و نبات تعارف می کنی به جوون تر از خودت تا هر چقدر که دلش خواست ازش ورداره.

پ.ن 3: همین یادداشت تلخی که دیگه برام گزنده نیست تازه همراه پست کردنش دارم آهنگ شاد هم گوش می دم و فکر می کنم چقدر عاشق روزامم.


  • ۲۳۴

همون کوفت

  • ۱۹:۴۲

اون موقع ها که گوشی ها اندروید نبود، چقدر راحت بودیم انصافا، نگرانی مون ختم میشد به اینکه اسمس رسید؟ یا خدایا بازم اینباکس گوشیم پر شد. همین اینترنت لعنتی گوشی معلوم نیست تا حالا جون چند نفر رو گرفته. یه مدت من هی می دیدم با اینکه هر چی رعایت می کنم باز آخر ماه شارژ وایرلسم تموم میشه و هیچی به هیچی. بالاخره تصمیم گرفتم یه برنامه نصب کنم رو گوشیم که ببینم اینترنتم در چه راهی مصرف میشه و جون خودش رو فدا می کنه. متوجه شدم گوشیم خودش سر خوش سر خوش بدون کوچکترین اجازه ای، مشورتی، حرفی، سخنی، خودشو آپدیت می کنه. یه بار این برنامه، یه بار اون برنامه و من اصلا نمی فهمیدم. طبیعتا باید آپدیت خودکار برنامه ها رو می بستم اما مگه یکی دو تا بودن؟ امروز maps خودش رو آپدیت می کرد، فرداش player، پس فردا برنامه پیش بینی آب و هوا، یه روز با play store سرو کله می زدم یه روز با سرویس های گوگل بعد هم باتری و بعد تر هم چراغ قوه گوشیم! اصلا هر کدوم یه جور جولون میدادن. هی می گفتم خب دیگه درست شد و من دوباره می دیدم داره حجم کم میشه. نهایتا عصبانی شدم و خیلی خشن‌ناک  تصمیم گرفتم که دونه دونه برنامه ها رو پاک کنم. اینو نمی خوام. اونو نمی خوام. play store؟ به درد نمی خوره. maps می خوام چه کار؟ نقشه کاغذی مگه چشه؟ آب و هوا؟ حالا مثلا بدونم امروز هوا 13 درجه ست که چی؟ چراغ قوه؟ نمیرم تو تاریکی!!! شاید باورتون نشه همین جوری پاک می کردم و می رفتم. گوشیم داشت تبدیل می شد به یه حجم سنگینی با بک گراند سیاه که با داس کار می کنه و به جز همین برنامه کنترل اینترنت دیگه چیزی روش نمونده! خلاصه که نمی دونم چی شد که گوشیم دلش به حالم سوخت که درست شد؟ من خودم اون وسطا چه کار کردم که دیگه فهمید نباید روزانه 500 مگابایت به چیز بده!

نکته جالبش اینه که با همه این ادا و اطوارا و لوس بازی ها و نت مصرف کردن ها شما بگید اگه یه درصد وضعیت گوشیم بهبود کرده باشه! کاش لااقل مفید بود دلم نمی سوخت، همون کوفتی که بوده هنوزم هست.  :|


  • ۱۹۳

بهاری‌ترین‌ها

  • ۲۱:۴۲

به دعوت جولیک

کلا تو زندگی هر آدمی کار زیاد هست که یه مامان رو خوشحال کنه. اصلا ذات مامان جماعت اینه که هر کار خوبی که از بچش می بینه زود به وجد میاد. بنا گذاشتیم یه روز خوشحالشون کنیم؛ هر جوری. خیلی فکر کردم که چه کار میشه کرد که آخرش از روی رضایت بگه خدا خیرت بده. تیکه کلامش همیشه همینه. نفرین و رضایتش همین یه جمله ست. وقتی خوشحاله با رضایت میگه خدا خیرت بده. وقتی ناراحته با نارضایتی میگه خدا خیرت بده! اولی رو وقتی می شنوی میره می چسبه وسط قلبت. دومی رو وقتی میگه از صد تا فحش هم بدتره! می خواستم یه کاری کنم که آخرش از اون خدا خیرت بده های قلبی بگه.

خودش اومد گفت آخر هفته مهمون دارم. برنامه ات چیه؟ گفتم باید برم بنیاد ایرانشناسی. گفت مهمه؟ گفتم: آره. گفت ساعت چند باید اونجا باشی؟ گفتم نمیرم. گفت بنیاد؟؟!! گفتم خب کنسل می کنم. گفت غذا رو چه کارش کنم؟ گفتم دوتاشو من می پزم. گفت جارو پارو؟ گفتم با من. گفت گردگیری؟ گفتم من می کنم. گفت کیک رو چه کار کنم؟ گفتم من درست می کنم. گفت هماهنگی با بعضی مهمونا؟ گفتم بسپر به من. رفتیم سراغ کارا. یه سری ها اون، بقیه رو من. مشغول شدیم. قشنگ معلوم بود راضیه. هی گفت خسته نکن خودتو. گفتم حرفشم نزن. سرش شلوغ بود و خدا خیرت بده رو هنوز نگفته بود.

آخر شب وقتی خیلی خسته بود اومد گفت داشتم گلدونای کاکتوس رو جا به جا می کردم تیغ رفته دستم. چشمم نمی بینه. گفتم الان با موچین درش میارم. درآوردمش. گفت آخیش راحت شدم. خدا خیرت بده مامان جان. وقتی شنیدم انگار راحت شدم. راحت رفتم. راحت خوابیدم. راحت خوابم برد.


پ.ن: لطفا برای مادر جان بهار جولیک فاتحه بخونید.


  • ۱۹۸

خر باشیم یا تو کار خر باشیم!

  • ۱۹:۱۱

برای چک کردن چند تا موسسه آموزش ِ راهنمای گردشگری مجبور بودم زنگ بزنم مرکز. حالا مرکزش کجاست و چیه بماند. با معاونتشون که صحبت می کردم و اسم موسسه های معتبر رو پرسیدم گفت کدوم شهر رو می خوای؟ اسم شهر رو گفتم بعد پرسید میشه مرکز کدوم استان؟ اول فکر کردم اشتباه شنیدم یه بار دیگه شماره رو سرسری از روی کاغذ نگاه کردم دیدم شماره درسته و ایشون قطعا ربط مستقیم به امورات گردشگری دارن. اینکه معاون امورات گردشگری، مرکز استان ها رو نمی دونستن چیز تعجب بر انگیزی ست؟!

با چند تا از دوستان داشتیم خیلی حرفه ای کلی راه کار پزشکی به یکی از بچه های مریض می دادیم، که یکی گفت برای درمان این کار فضولات الاغ هم خوبه! چند نفر هم تایید کردن. یکی دیگه گفت چربی الاغ هم واسه فلان چیز خوبه، یکی دیگه گفت پوستش هم واسه فلان چیز و هی گفتن و گفتن. از من پرسیدن تو نظری نداری؟ گفتم حالا که انقدر همه چیز ِ خر خوبه می خوام برم تو کار خر! نون تو خره!

تازه خوشا به حالش خودش رو زده به خریت هیچکس هم ازش هیچ انتظاری نداره!


پ.ن: هیچ هم دو تا پارگراف بالا به هم ربط نداشتن!!

  • ۱۳۱

پاییزی که ما رو کشتوند!

  • ۱۹:۴۹

نمی دونم پاییز امسال چه حکمتی داشت که ما تصمیم گرفتیم باهاش راه بیایم اما این نامرد افتخار نداد چند قدمی باهامون راه بیاد. اون چند هفته قبل که با مریضی دست و پنجه نرم کردیم اما بعد دوباره آنفولانزا اومد چسبید به یقمون پایین هم نمیومد!

بعد از مریضی که یه ذره جون گرفتیم باز یه بلای خانمان برانداز اومد و خودشو انداخت وسط زندگیمون و با بدبختی پرتش کردیم بیرون. اون رفت یه چیز دیگه اومد. و باز یه چیز دیگه، شاید باورتون نشه باز هم یه چیز دیگه! قشنگ حس می کردم وسط نبردهای گلادیاتوریم که تا زنده نمونم نمی تونم برم مرحله بعد!

حالا بماند که چقدر کار ریخته بود سرم و حس هیچ گونه فعالیت وبلاگی هم نبود. مثلا وسط مریضی من باید چند تا از دوستای دانشگاهم رو هماهنگ می کردم واسه یه کار مهم. از قبل بنا بود من اینا رو با هم آشنا کنم حالا من افقی شده عین مراکز کنترل از راه دور، از خونه باید اینا می رسوندم سر قرار! شهین برو اونجا، مهین فلان ساعت سر قرار باش، پروین برو چپ، سیمین برو راست و... یعنی خودم با آنفولانزا (نامرد چقدر نوشتنش هم سخته!!) کنار میومدم بسیار راحت تر بود تا بشم برج مراقبت اینا رو به هم برسونم! بعدش هم که معلومه 60،70 نفری می خواستن گزارش کار بدن، بنابراین از شغل شریف کنترل از راه دور تبدیل شدم به پاسخگوی 149! :|


سرماخوردگی و مشتقاتش بد چیزیه بد. خوبه یه سری کارا رو این جور موقع ها بلد باشید. اینا موثر بوده.

بدترین مشکل بسته شدن بینی مبارکه. چند ساعت یه بار تو یه ظرف دهانه باز مثل قابلمه بزرگ بخور بدید و انقدر نفس عمیق بکشید تا کاملا راه تنفسی باز بشه. بعدش هم عین خانومای شمالی دقیقا مثل خودشون این شکلی سر و کله تون رو ببندید! این واسه همه چیز خوبه. از بین رفتن سردرد و برگشتن حوصله و اعصاب.

به توصیه یه دوست خوب که خیلی برای من مفید بود همراه غذاتون پیاز خام بخورید.

اصلا مهم نیست شلغم دوست دارید یا نه چونکه باید آبپز کنید بخورید.

محلول آب و عسل و چند قطره آبلیموی تازه بسیار مفیده.

برای درمان سرفه شبا قبل از خواب آب نمک ولرم قرقره کنید. دقت کنید قرقره. به یه خنگی گفته بودیم ایشون خورده بود و شاکی بود چرا دلدرد گرفته!

آبمیوه طبیعی به خصوص آب پرتقال بخورید.

برای حل مشکل کم اشتهایی و تهوع ِ دوران نقاهت که خیلی هم بد دردیه، شیره گوشت بخورید. فیله گوشت رو خوب بکوبید. بذارید توی یه شیشه مربایی، چیزی درش رو ببندید و توی آبجوش روی شعله غوطه ور کنید تا به مرور آب بندازه یا به اصطلاح شیره اش دربیاد. بسیار هم خوشمزه ست و سرشار از آهنه.

خلاصه که قبل از همه اینا پیشگیری کنید. مثلا بعد از حمام پاهاتون رو با آب سرد آبکشی کنید اینجوری از واریس هم خبری نخواهد بود.


من الله توفیق!!


پ.ن: به مرور وبلاگاتون رو می خونم. :)

  • ۱۲۲

پرچم بالا!

  • ۱۸:۱۲
غرفه‌داری توی نمایشگاه از اون کاراست که در مدت کوتاهی شما رو در معرض انواع و اقسام آدما قرار میده. حتی اگه مخاطبا فقط دانشجوها باشن اما بازم تنوع رفتاری خیلی زیاده.
در سِمَت غرفه‌داری بودم و وظیفه خطیر آشنا کردن دانشجوها با رشته تاریخ.
یه پسری با جمعی از دوستاش که خیلی هم شیطون به نظر میومد، اومدن تو. یه کم اطراف رو نگاه کردن و پسر شیطونه دفتر دستک ما رو دید و ازم پرسید: اینا خط میخیه؟ گفتم: آره.
گفت: هر چیزی رو بلدی با خط میخی بنویسی؟
گفتم: بستگی داره.
- بنویس کجا بودی؟
+ :| نمی تونم
- بنویس پرچم بالا
+ :| :| از این چیزا نمی نویسیم.
- اسم می نویسی؟ اسم دوست دخترمو؟
+ آره. اسمش چیه؟
- صبر کن.
+اسم دوست دخترت رو بلد نیستی؟!
- میام.


وقتی اون میره یکی دیگشون از فرصت استفاده می کنه و خودشو پرت میکنه رو میز.
- خانم اسم دوست دختر منم می نویسی؟
+ اسمشو بلدی یا باید صبر کنم؟
- بلدم. عشقم مریم.
می نویسم میدم دستش و خوشحال میره. دوباره اولیه میاد. یه کاغذ میده بهم. می پرسم این چیه؟
میگه: لیست اسم دوست دخترام.
+ این همه؟!
- آره.
+ برو چند دقیقه بعد بیا. نوشتن 16 تا اسم زمان می بره.


این میره دوباره اون دومیه میاد. از همون دور داد میزنه:
- خانوم ببین چه کار کردم؟
+...
 از همون فاصله آستینشو میزنه بالا و بازوشو نشون میده. می بینم مریم رو با ماژیک به خط میخی نوشته روی بازوش!


دوباره اولیه میاد.
- نوشتی؟
+ آره.
- دستت درد نکنه. این چیه زیر دستت؟
+ جزوه زبان های باستانی.
- توش پر از خط میخی بود فکر کردم دفتر خاطراته کوروشه! هار هار هار هار (:|)

یکی دیگشون داخل غرفه ست و داره عکسایی که چسبوندیم رو نگاه می کنه. خیلی عصبانی میگه خانوم من لُرم. پس چرا عکس همه جا هست جز فلک و الفلاک؟ یادم میاد ای داد! انقدر با عجله عکسا رو چسبوندیم که بالکل فلک و الفلاک رو یادمون رفته. در حالی که همچنان سرم پایین بود و باز داشتم اسم به خط میخی می نوشتم گفتم اون جا زیادی معروف بود، همه می شناختنش دیگه عکسش رو نزدیم. خیلی خوشحال میشه و کلی تشکر می کنه.

یکی دیگه شون توجهش جلب میشه به نقشه های ایران و تغییرات قلمرو و هی سوال می پرسه و جوابش رو میدم.
یکی دیگه حواسش میره سمت عکس زرتشت و میگه منم زرتشتیم! می پرسم اسمتون چیه؟ میگه اکبر. لبخند می زنم. در واقع تو دلم به شدت دارم میخندم. می فهمه باورم نشده. چند تا قسم اسلامی می خوره تا باورم بشه زرتشتیه!!

آخرش میرن با ماکت باغ های معلق بابِل عکس میندازن و در مورد سیستمش کلی سوال می پرسن و بینش سر به سر هم میذارن. بعد هم عزم رفتن می کنن.

یکی شون میگه خانوم شما خیلی صبوری هر چی پرسیدیم جواب دادی. غرفه های دیگه بیرونمون می کردن. اگه داشتم یه جایزه بهت میدم. یکی شون میگه من دارم و از کیف کمریش یه بسته آدامس میاره بیرون. میذارن رو میز و پسر شیطون اولیه میگه ببخشید که خیلی اذیت کردیم اما جدی خیلی چیزا یاد گرفتیم. بعد هم شونصد نفری یه سی دی از عکسای موزه رضا عباسی می خرن و میرن.

از کاراشون خندم میگره. غرفه یه دفعه خالی میشه و من به این فکر می کنم که من کی انقدر صبور شدم؟

  • ۱۵۲
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
می نویسم چون می دونم یه روز از خوندنشون لذت می برم
Designed By Erfan Powered by Bayan